سایت شهیدابراهیم هادی
ظاهرا هرکسی را بهر کاری ساختند کار ماایرانیان دفع بلا از کربلاست
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
به عنوان یک نیروی داوطلب حاضرید به به کشورهایی مثل سوریه فلسطین و...اعزام بشید وبه ذفاع از خون مظلومی بپردازید؟





آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

زینب جان!

شرمنده ایم كه بهای حسینی شدن ما بی"حسین " شدن تو بود!

و شرمنده تر آنكه ، تو بی" حسین" بمانی و ما حسینی نباشیم!
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
mohtava dar inja
ابر برچسب ها
ddd , 

((بسم الله الرحمن الرحیم))


فرهنگ از اقتصاد هم مهمتر است

چراکه فرهنگ به معنای هوایی است که ما تنفس می کنیم.

اگر این هوا تمیز باشد آثاری دارد و اگر کثیف باشد آثار دیگری دارد.



حواسمان هست یا نه؟


  اگرشهیـــد نشویم باید بمیـــریم...


راه سـومی نیسـت.


  



گر دلم مینوشت ،زبانم میمرد

گر زبانم میگفت ،دلم میشکست

سکوت تنها چاره ی من بود

آنجا که قلبم شکست

دردهایم را فقط، آسمان می دانست

ستاره ها یگانه شاهدم بودند...

عیبشان این بود

حرف هاشان را ستاره ای می گفتند!

زبان شان را زمینی ها نمی دانستند...

من می دانستم، اما ...

سکوت تنها چاره ی من بود.

سکوت و انتظار ...

تا بیاید مردی، که آسمان بشناسدش

تا او معنی کند چشمک ستاره ها را برای زمین.

که

این جماعت شهادت مرا نمیپذیرند.


خادم الشهداء؛ ما همه سرگشته و حیران شهداییم. آنان که بی‌نام و نشان رفتند و بی‌نام ماندند و شهرت را در گمنامی خود جست‌وجو کردند.

به گزارش خادم الشهداء ، شهدای مفقودالپیکر اما در این بین ویژگی خاص‌تری دارند. هم آنها که به مادرشان زهرا‌ (ع) ‌اقتدا کرده و صراطی منیر از عشق و ارادت به ابا‌عبدالله الحسین (ع)‌ را در پیش گرفتند. آنچه در پی می‌آید واگویه‌های مادرانه خورشید صوفیانی است از گمنامی دردانه‌اش محمد دمیر چلی. فرزندی که پیش از شهادت، تکه‌ای از موی تراشیده خود را به همراه سنگریزه‌ای به عنوان یادگار به مادرش می‌دهد همین می‌شود تنها بازمانده‌ای از یک پسر برای مادرش.




موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
یکشنبه 5 بهمن 1393 09:08 ب.ظ


پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های مینی مال از بلقیس سلیمانی است که با مضامینی چون عشق، مرگ، ازدواج، و ارتباط مردمی نوشته شده است.

«پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: " چقدر پسرتون خوشگل بوده"» [1]

پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های کوتاه ، کوتاه است که با مضامینی چون مرگ و ازدواج نوشته شده اند. این داستان ها که جزو داستان های مینی مال به حساب می آیند از حد یکی دو صفحه تجاوز نمی کنند.

البته با وجود کوتاهی این قصه ها گاه می شود جملات حشو نیز در آن پیدا کرد.

بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را با فضایی وهم آلود نوشته است و خود می گوید تراژدی و طنز در این اثر با هم همراه شده اند.

مضامینی چون عشق، مرگ، ارتباط، و نگاه طنز به جهان دستمایه های این داستان های کوتاه است. بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را در ادامه مجموعه  داستان قبلی خود به نام «بازی عروس و داماد» نوشته است.

« بازی عروس و داماد»، « بازی آخر بانو» و « خاله بازی» از کتاب های دیگر بلقیس سلیمانی است که هر یک جوایزی را به خود اختصاص داده اند. شیوه و سبک و سیاق هر کدام از این داستان ها شبیه هم است و تنها مضامین با هم تفاوت می کند.

مجموعه داستان پسری که مرا دوست داشت با زبانی عامیانه و روزمره نوشته شده است و خواننده را به راحتی با خود همراه می کند.
پسری که مرا دوست داشت شامل چهل و سه داستان کوتاه است که عناوین برخی از آنها عبارتند از: عروس، بابابزرگی،شوهر آینده، صبر خوش است، آهوی جوان، مرده ها و مرغ ها، اهل معامله، خروس، سک سک، حبس و مرد، هه هه هه هه، نیاز، این سه تن و...

هر یک از این داستان ها یک برش و یک لحظه را از زندگی اجتماعی روایت می کند و در واقع یک تصویر ساده و یک قاب می سازد.

پسری که مرا دوست داشت شامل چهل و سه داستان کوتاه است که عناوین برخی از آنها عبارتند از: عروس، بابابزرگی،شوهر آینده، صبر خوش است، آهوی جوان، مرده ها و مرغ ها، اهل معامله، خروس، سک سک، حبس و مرد، هه هه هه هه، نیاز، این سه تن و...

بلقیس سلیمانی کارشناس ارشد رشته فلسفه است؛ بیش از هشتاد مقاله در مجلات مختلف به چاپ رسانده. وی همچنین برای کتاب «آخر بازی بانو» در سال 85 برنده جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان شد. اغلب مجموعه داستان های وی در سبک مینی مال یا داستان های فلش نوشته شده اند.«روز خرگوش» آخرین رمان بلقیس سلیمانی است. این رمان یک روز زندگی یک زن میان‌سال را در تهران روایت می‌کند. سلیمانی معتقد است در رمان‌های اخیرش دغدغه‌های دیروزش را کنار گذاشته و به دلمشغولی‌های امروزش می پردازد. او در مسیری که از «بازی آخر بانو» شروع شده و «خاله ‌بازی» و «به هادس خوش آمدید» به رمان «روز خرگوش» رسیده، تغییرات زیادی در جهان داستانی‌اش ایجاد شده و طبیعتاً در ذهن مخاطبان آثارش نیز این تغییرات واکنش‌های مثبت و منفی داشته است.

«شب در همان اتاق خواب همیشگی، روی تخت فرفورژه ای که تازه خریده بودم، خوابیدم. صبح اولین کسی که دیدم، یک مرد نکره پنجاه ساله بود که یک چاقوی دسته صدفی تا دسته در قفسه سینه اش فرو رفته بود و دهانش بوی خر مرده می داد. او طبقه بالای کشوی من بود. طبقه پایین یک دختر خانم هجده ساله بود که حماقت کرده و به خاطر عشق یک جوان 27 ساله بی کار خودکشی کرده بود،... . شب بعد در یک قبر تنگ در قبرستان تازه تاسیس شهر خوابیدم، صبح اولین کسی که دیدم یک مورچه پیر و نزار بود که راه افتاده بود طرف حفره گوشم.»[2]

پسری که مرا دوست داشت. بلقیس سلیمانی. انتشارات ققنوس.چاپ اول. تهران1389. 2200نسخه .104صفحه .2000تومان.
پی نوشت:
[1]پشت جلد کتاب داستان عروس
[2]صفحه 94 کتاب

آلبوم تصاویر


حسن شمشادی خبرنگار ایران در سوریه از آخرین دیدار خود با سردار الله دادی در صفحه شخصی خود نوشت:  
 
«كمتر از ٧٢ ساعت قبل از عروج شهید الله دادی در گوشه ای از حرم سه ساله امام حسین علیه السلام ، دیدمش كه مشغول نماز و دعا و نیایش بود. پس از دعا هنگام خروج از حرم، سلام علیكی كردیم و احوال پرسی و التماس دعایی ، و با لبخندِ همیشگی اش،از هم جدا شدیم و خداحافظی كردیم ، و من چه میدانستم كه این اخرین دیدار است و دیدار بعد به قیامت می افتد. حال جای خالی او را هم، هر مراسم و دعا باید در گوشه حرم ببینم و حسرت بخورم و اه بكشم. دیشب او میهمان حرم خانم زینب سلام الله علیها هم بود، مثل بسیاری روزها و شب های دیگر، اما این بار او را اوردند، همراه با چند هم رزم شهیدش، برای طواف و وداع ... 
 
می دانم كه مثل همه ما چشم به شفاعت هر دو بانو داشت، و ما هم داریم ، و همچنین، شفاعت او و یاران شهیدش ... 
او هم رفت تا یاداورمان شود كه : 
 
اگر اه تو از جنس نیاز است 
در باغِ شهادت، باز، باز است»
 
دل نوشته شهید الله دادی
 
این شهید سرافراز چند سال پیش در نوشته‌ای به شرح زیر، اینگونه به همرزمان شهیدش ابراز اشتیاق و برای پیوستن به آنها ابراز دلتنگی می‌کند:
 
«سالهای عشق و حماسه گذشت. روزهایی كه زمین رنگ آسمان بود. روزهایی كه بلاجویان دشت كربلا در عنفوان جوانی، منازل عرفان را یكی پس از دیگری طی كردند. به راستی چگونه می توان در بیان عظمت شهیدان نوشت وقتی در طلب «رضوان من الله اكبر»، تا بالاترین منزل قرب شتافتند. چگونه می توان در وصف سبك بالان عاشق نوشت، آنان كه جان در طبق اخلاص نهادند و بی هیچ چشم داشتی به محضر دوست تقدیم نمودند. براستی نمی توان از ستارگان آسمان جهاد و شهادت، غفلت نمود و با خاطراتشان حرفهای دل را مرور نکرد. اگر می خواهیم كه بهار روزهای عظمت به سراغمان آید؛ هرچند یاران بهاری مان رفته اند، هم آنان كه بهاری بودن را به ما آموزش دادند. به ما یاد دادند سر بر زانوی زمستان ننهیم، حتی اگر خزان فتنه ها بر جغرافیای اذهان هجوم آورد و تند باد حوادث و بلاها، تن های خسته را در برگیرد. آموختند اگر آه آدمی از جنس نیاز باشد می توان دروازه های پیروزی را گشود و تا شهر جاودانگی سفر كرد.
 
هیهات اگر یاد و خاطره یاران حماسه ساز صحنه های دفاع از كیان و شرف، از خاطرمان محو شود. یاد آنان كه در تاریكی شب های جبهه های غرب و جنوب زنگ دلشان به صدا در آمد، چلچله ها در بی قراری نوایشان پرواز آموختند، روزهایشان بهانه ای برای عاشقی بود و شب هایشان وسعت بودن. آنها خواهند ماند. اگرچه امروز ما در حسرت عطر های گم شده ی حضورشان دست و پا می زنیم، اما می دانیم روی تپه های صبح ظفر اثری جز رد پای آنان نیست و روزهای بودنشان در برابر ما به زیبایی حك شده، اگر چه مه هجران شان تمام تن مان را گرفته امّا ما را می بینند، صدایمان می زنند و طنین نوای شان تا ابدیت جاری است.
 
واینک فرصت و توفیقی نصیب مان شده تا از شهیدان افتخار آفرین مان بشنویم. از سرو قامتان جاودانه تاریخ، از مردان مرد این دیار. پاسدارانی كه ایستادگی شان كوه را شرمنده كرد. بسیجیانی كه بهار، غرق در عظمت وجود آنهاست. دلاورانی كه جاودانه ترین اسطوره های تاریخند. آنان که نه تنها مربیان آموزش كه اساتید اخلاق و عرفانند و آئینه های صیقلی روحشان سایه نشان كوچه های مهتاب است. امید آنکه در پرتو ولایت ولی عصر(عج) و تحت زعامت مقام معظم رهبری در راستای تحقق آرمانهای والای امام راحل، حریم نورانی شهدای عزیز و عزت آفرینمان را پاس داریم و از شفاعتشان بهره مند گردیم».
 
والعاقبه للمتقین
 
فرمانده سپاه الغدیر استان  یـــــــــزد
 
سرتیپ دوّم پاسدار محمّدعلی الله دادی»


موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
داعش جرأت نزدیک‌شدن به مرزهای‌ایران را‌ندارد

فرمانده دوران دفاع مقدس با بیان اینکه صدای شکستن استخوان‌های رژیم صهیونیستی به گوش می‌رسد، گفت: گروهک تروریستی داعش جرأت نزدیک شدن به مرزهای ایران را ندارد.

به گزارش تسنیم، امیر غلامحسین دربندی بعد از ظهر امروز در یادواره شهید حسین شوقی با گرامیداشت یاد و خاطره هشت هزار شهید گیلان اظهار داشت: شهید شوقی از رزمندگان ارتش در رسته تخریب بود و مجاهدانه برای اعتلای ایران اسلامی تلاش کرد تا به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

وی با بیان اینکه شاخص‌ترین وصیت شهدا، ولایت‌مداری است، افزود: هشت سال دفاع مقدس در صحنه جنگ سخت به پایان رسیده ولی دفاع همچنان باقی است و باید در برابر نقشه‌های شوم دشمنان اسلام هوشیار باشیم.

فرمانده دوران دفاع مقدس با تصریح بر اینکه دفاع مقدس دانشگاه بزرگی برای اعتلای کشور بود، افزود: شش‌هزار مفقودالاثر دوران دفاع مقدس خود نمادی از مظلومیت ملت ایران بود.

امیر دربندی با بیان اینکه شهید محسن وزوایی در وصیت‌نامه خود آورده بود که اگر شهید شدم جسمم را به روی مین بیندازید تا معبری برای رزمندگان باز شود، تصریح کرد: مطالعه سیره و وصیت‌نامه شهدا عزت‌آفرین است.

وی با تأکید بر اینکه قدرت ایران در صحنه‌های بین‌المللی مرهون خون پاک شهدا است، خاطرنشان کرد: شهادت هنر مردان ایرانی در دوران دفاع مقدس بود.

فرمانده دوران دفاع مقدس با بیان اینکه صدای شکستن استخوان‌های رژیم صهیونیستی به گوش می‌رسد، اظهار داشت: جنایات این رژیم نامشروع نابخشودنی است.

امیردربندی با اشاره به اینکه داعش پیاده نظام آمریکا در منطقه است، افزود: داعشی‌ها جرأت نزدیکی به مرزهای جمهوری اسلامی ایران را ندارد و از ۶۰ کیلومتری مرز ایران فرار کردند.

وی گفت: ما اعتقاد داریم کشته شدگان در جنگ ما شهید هستند ولی در مبادله شهدا که در کنار سردار باقرزاده در آن حضور داشتم ژنرال عراقی گفت شهدایتان را تحویل بگیرید و کشته‌هایمان را تحویل دهید که این خود نشانه حق بودن ایران است.



موضوع : اخبار , 
سید حسن نصرالله خطاب به اسراییل : پناهگاه‌هایتان را حاضر کنید + عکس
پس از حمله روز گذشته نظامیان صهیونیست به عناصر مقاومت و حزب‌الله در بلندی‌های جولان، امروز سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله لبنان خطاب به صهیونیست‌ها تنها به این بسنده کرد که “جهزوا ملاجئکم!” (پناهگاه‌هایتان را حاضر کنید)
به گزارش ایسنا، این پبام که بدون هیچ توضیحی و به دو زبان عبری وعربی با عکسی از دبیرکل حزب‌الله بر روی خروجی سایت شبکه المنار قرار گرفته، در واقع اعلام جنگ نصرالله به رژیم صهیونیستی محسوب می‌شود.


موضوع : اخبار , 
یکشنبه 5 بهمن 1393 03:18 ب.ظ
ایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR تصویری از شهید جهاد مغنیه -فرزند سردار شهید حاج عماد مغنیه- در دیدار با حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای را منتشر کرد. «همین شهدای برجسته‌ی دنیای اسلام، همین شهید عزیزی که به وسیله‌ی صهیونیستها به شهادت رسید، اینها افتخار میکردند که بچه‌های امامند؛ خودشان را فرزند امام میدانستند.
این شهید حاج عماد خودش را فرزند امام میدانست.
.




موضوع : عکس ,  امام خامنه ای , 
یکشنبه 5 بهمن 1393 03:06 ب.ظ
انتقامی ویژه در انتظار اسرائیل است

انتقامی ویژه در انتظار اسرائیل است........

جانشین فرمانده کل سپاه با بیان اینکه حزب الله و سپاه در صحنه‌های تاریخی گذشته نشان دادند که هیچ عملی را بدون پاسخ و انتقام رها نمی‌کنند؛ تأکید کرد که برای تلافی و انتقام گیری از تجاوز اخیر رژیم صهیونیستی به قنیطره، حتما کار خاصی انجام خواهد گرفت.

سردار “حسین سلامی” روز شنبه در مصاحبه اختصاصی با برنامه “من طهران” شبکه خبری العالم گفت: بازگشایی جبهه جدید در کرانه باختری که بخش عمده ای از فلسطینِ عزیز ما است، حتما در دستور کار خواهد بود، و این امر بخشی از واقعیت جدیدی است به تدریج رخ عیان خواهد کرد.
سردار سلامی تأکید کرد: البته ما علاوه بر بازگشایی (جبهه) کرانه باختری، به عنوان یک تلافی اختصاصی از این ماجرا، حتما انتقامی خاص برای این موضوع در نظر خواهیم گرفت.
وی افزود: بازگشایی جبهه کرانه باختری، حمایت از گروه های جهادی فلسطین و لبنان، ایجاد ظرفیت‌ها و زیرساخت های جدید دفاعی برای مسلمانانی که در جوار مرزهای رژیم صهیونیستی و فلسطین اشغالی زندگی می کنند، سیاست های گذشتۀ ما است و برای آینده هم تداوم خواهد یافت. اما ما اختصاصا برای تلافی و انتقام گیری از حادثه ای که در قنیطره و نزدیک جولان اتفاق افتاد، حتما کار خاصی انجام خواهیم داد.

علاوه بر بازگشایی (جبهه) کرانه باختری، به عنوان یک تلافی اختصاصی از این ماجرا، حتما انتقامی خاص برای این موضوع در نظر خواهیم گرفت

سردار سلامی در پاسخ به این که آیا این پاسخ و انتقام، توسط ایران صورت خواهد گرفت یا گروه های مقاومت، اظهار داشت: کیفیت آن را نمی شود اعلام کرد و ما درصدد اعلام کیفیت آن نیستیم اما اتفاقی است که ان شاء الله خواهد افتاد.

موضوع : اخبار , 


فرزند ایران، جانباز سوریه، شهید عراق

تا شهدا - شهید كمال شیرخانی كه 14 تیرماه 1393 در كسوت یكی از مدافعان حرم امامین‌عسكریین در شهر سامرا به شهادت رسید، یكی از همین مجاهدان است كه در طول زندگی 38 ساله خود به فراگیری قرآن مجید اشتغال داشت و آموخته‌های خود را نیز به كودكان و نوجوانان زادگاهش، یعنی منطقه لویزان كوچك آموزش می‌داد. متن زیر برگرفته از گفت‌وگوی ما با مادر، خواهر و همسر شهید است كه تقدیم حضورتان می‌شود.

فرزند صالح

لواسان كوچك منطقه‌ای در شمال غرب تهران است كه مردمانش به دینداری و پیروی از نظام اسلامی شهرت دارند. در گوشه‌ای از این منطقه قدیمی و سنتی مرحضه احیایی مادر شهید كمال شیرخانی همچنان چشم به راه آمدن فرزند شهیدش از سفری است كه گفته بود به زودی از آن باز خواهد گشت. اما كمال برای یك‌بار هم كه شده بدقولی كرد و اینگونه است كه مادر از نبود فرزندش می‌گوید:«كمال سال 1355 به دنیا آمد. گل سرسبد خانه‌مان بود و هوش و فعالیت زیادی داشت. هروقت از تلویزیون قرآن پخش می‌كردند، می‌نشست پای آن و سعی می‌كرد شیوه‌های قرائت را یاد بگیرد. آنقدر به قرآن و احكام علاقه داشت كه تند و تند از روی برنامه یادداشت برمی‌داشت و در دفترچه‌هایش جمع می‌كرد. من دقیقاً نمی‌دانستم چكار می‌كند. اما از اینكه فرزند صالحی داشتم كه اینقدر به یادگیری قرآن علاقه داشت، از ته دل خوشحال بودم.

كمال همیشه احترام من و پدرش را نگه می‌داشت. بعدها كه بزرگتر شد و از طرف كارش به اصفهان مأمور شد، به من قول داده بود نگذارد غم دوری بكشم و هر هفته رنج راه را به جان می‌خرید تا به من سربزند و نگذارد دلتنگش شوم. واقعاً این بچه دل خدایی داشت.»

كمال شیرخانی در كنار فراگیری علوم مختلف قرآن كریم اعم از قرائت و تجوید، به خاطر عشق و علاقه‌ای كه به اهل بیت(ع) داشت، به فراگیری مداحی نیز می‌پرداخت و مادر به یاد می‌آورد روزهایی كه فرزندش برایش مداحی می‌كرد و از او می‌خواست صدایش را ارزیابی كند. مادر شهید می‌گوید:«كمال صدای خوبی داشت. سوزی در مداحی‌اش بود كه از عشق و علاقه‌اش به امام حسین(ع) و اهل بیت نشئت می‌گرفت. خیلی وقت‌ها تمرین مداحی می‌كرد و از من می‌خواست بگویم صدایش چطور است. چه داشتم به او بگویم؟ وقتی می‌دیدم این جوان اینقدر عاشق امام حسین(ع) است حرفی برای گفتن نداشتم جز آنكه بگویم صدایش هرچه است سوزش را از عشق به مولایش حسین(ع)‌هدیه دارد.»

آمر به معروف

بررسی زندگی شهید شیرخانی نشان می‌دهد كه توجه به امر به معروف و نهی از منكر یكی از ویژگی‌های بارز او بوده است. این صفت بارز كه مورد تأكید دوستان و اعضای خانواده‌اش است گاه باعث می‌شد كمال به دردسر بیفتد و یك‌بار نیز از سوی تعدادی از اوباش محله مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. جمیله شیرخانی خواهر بزرگتر شهید در این رابطه می‌گوید:«كمال همیشه به ما كه خواهرش بودیم توصیه حجاب می‌كرد. البته ما خانواده مذهبی هستیم و حجاب در خانواده ما رعایت می‌شود. اما برادرم كمال جوان غیرتی بود و خیلی روی این مسائل حساسیت داشت. من گاهی با او سر این مسئله بحث می‌كردم. اما او استدلال می‌آورد كه اگر خدا از ما خواسته مراقب مسائل دینی‌مان باشیم، ما هم وظیفه داریم كه همدیگر را به رعایت اصول دعوت كنیم. وقتی هم كه به شهادت رسید، من از شدت ناراحتی می‌خواستم فریاد بزنم. اما دختر شهید جلو آمد و گفت: عمه جان پدرم وصیت كرده نباید صدای ما را نامحرم بشنود.» اعظم اسفندیاری همسر شهید نیز می‌گوید:«كمال روی امر به معروف و نهی از منكر حساسیت خاصی داشت. گاهی در ماشین بودیم و می‌دید خانمی حجابش را رعایت نمی‌كند، ولو شده با زدن بوق سعی می‌كرد او را متوجه اشتباهش كند. می‌گفتم كمال جان او كه متوجه نمی‌شود تو برای چه بوق می‌زنی. می‌گفت اگر اهل باشد خودش متوجه می‌شود.»

معلم قرآن سبو كوچك

«مسجد سبو كوچك» همان مكانی كه در دروان كودكی شهید كمال شیرخانی محلی برای تعلیم و تربیت او بود، در سال‌های پایانی عمر شریفش به محفلی برای آموزش قرآن به كودكان و نوجوانان از سوی شهید تبدیل شده بود. هرچند به خاطر مسائل كاری و مأموریت‌هایی كه پیش می‌آمد شهید شیرخانی وقت كمی برای حضور در خانه داشت، ولی از فرصت‌های پیش آمده به نحو احسن استفاده می‌برد و با جمع كردن بچه‌های 7- 6 ساله به آنها قرآن آموزش می‌داد.

همسر شهید می‌گوید:«كمال سعی می‌كرد با آموزش سوره‌های كوچك قرآن به كودكان آنها را از دوران خردسالی با قرآن و مسائل دینی آشنا كند. در خانه هم به فرزندان‌مان محمد‌حسین و فاطمه قرآن یاد می‌داد. محمد حسین سن كمی دارد، اما با فاطمه كه الان 11 سالش شده، قرآن و احكام كار می‌كرد و مشوقش در حفظ و قرائت قرآن بود.»

شبستان مسجد سبو كوچك سالیان سال با صدای كمال شیرخانی عجین شده بود. جوان سربه‌زیری كه پس از هر نماز جماعت در مسجد می‌ماند و به قرائت یك جزء از كلام الله مجید می‌پرداخت. گلدسته‌های مسجد شهادت می‌دهند كه صوت این قاری شهید، هنوز هم در فضای ملكوتی مسجد می‌پیچد و كلام‌الله را در شبستان آن انداز می‌كند.

جراحت در سوریه شهادت در عراق

وقتی موضوع تعرض سلفی‌ها به مرقد حجربن عدی در سوریه پیش آمد و ادعای آنها برای تعرض به حرم حضرت زینب كبری(س) خون جوانان شیعه سراسر جهان را به جوش آورد، شهید كمال شیرخانی یكی از همین جوانانی بود كه داوطلبانه راهی سوریه شد تا به عنوان محافظ حرم آل الله به نبرد با سلفی‌ها بپردازد.

به این ترتیب شهید شیرخانی چندین ماه در سوریه می‌ماند و در درگیری با گروه‌های سلفی چون داعش از ناحیه پا مجروح می‌شود. بعد از آن او در 25 فروردین ماه سال 93 به ایران برمی‌گردد و چون از حساسیت مادرش در مورد خودش مطلع بود، عنوان می‌دارد كه تصادفی جزئی كرده است و مجروحیتش را مخفی می‌كند.

اندكی بعد موضوع هجوم تكفیری‌های داعش به كشور همسایه‌مان عراق همگان را متعجب می‌سازد. احتمال حمله سلفی‌ها به سامرا به عنوان مدفن دو تن از امامان شیعه مجال ماندن را از شهید شیرخانی می‌گیرد. او پس از دو ماه‌و‌نیم حضور در ایران، دوباره آهنگ رفتن می‌كند. این بار كمال عازم عتبات عالیات می‌شود تا پس از زیارت قبور مقدس امام علی، امام حسین و حضرت ابوالفضل عباس (ع) برای پاسداری از حرم امامان عسكریین(ع) رهسپار سامرا ‌شود.

در این زمان كه چند روزی از شروع ماه مبارك رمضان گذشته بود، مسجد سبوی كوچك خود را از صوت قرآن كمال شیرخانی خالی می‌دید. اما كمی آن سوتر مرقد مطهر امام حسن عسكری(ع) و امام جواد(ع) شاهد راز و نیازهای شیرمردی بود كه برای حراست از حرم آل‌الله كمر همت بسته بود.

كمال شیرخانی در یكی از آخرین تماس‌های خود با خانواده از سلامت خود خبر می‌دهد اما او كه هفتم تیرماه راهی عراق شده بود، تنها یك هفته بعد در 14 تیرماه 1393 در درگیری با گروهك منحوس داعش به شهادت می‌رسد و پیكر مطهر این قاری قرآن و مداح اهل بیت دو روز بعد به میهن اسلامی‌مان باز می‌گردد. روحش شاد و یادش گرامی‌ باد.



موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
یکشنبه 5 بهمن 1393 02:39 ب.ظ
در شمالغرب نبردی برپاشده بود 
تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود تا 
مرد ترین مردان در حسرت ان قافله عشق نمانند وچنین شد.......

یازهرا(س)


موضوع : زندگی نامه ی شهدای یگان صابرین , 

546546456454

نتایج تحقیق پژوهشگران نشان داده است افرادی که فعالیت بسیار زیاد در شبکه های اجتماعی جدید بر روی تلفن همراه شامل وایبر(Viber) ، ویچت(WeChat)، تانگو(Tango) و… دارند،‌ بیش از دیگران از فعالیت های اجتماعی خود باز مانده، شکست در دوران تحصیل دارند و همچنین رفتارهای ضد اجتماعی از خود نشان می‌دهند....



موضوع : اخبار , 
پنجشنبه 25 دی 1393 04:25 ب.ظ
موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار در بیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم.

اما فرمانده فقط می گفت:«نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعدا می برمت!»

عباس ریزه گفت:«تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم؟!»

وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید:«ای خدا تو یک کاری بکن. بابا من بنده ات هستم!»

چند لحظه ای مناجات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواسشان به او بود. عباس ریزه یکهو دستانش پائین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت.

همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر، دل فرمانده لرزید.

فکری شد که عباس حتما رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند! وسوسه رهایش نکرد، آرام و آهسته با قدم های بی صدا در حالی که چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زد و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد.

پوتین هایش را کند و رفت تو. فرمانده صدایش کرد:«هی عباس ریزه... خوابیدی؟! پس واسه چی وضو گرفتی؟!»

عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت:«خواستم حالش را بگیرم!»

فرمانده با چشمانی گرد شده گفت:«حال کی را؟»

عباس یکهو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد:«حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته؟! چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم در عملیات شرکت کنم. حال که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»

فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد، بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند.

یکهو فرمانده زد زیر خنده و گفت:«تو آدم نمی شوی. یا الله! آماده شو برویم.»

عباش شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت:«خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه، عمری ماند، تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!»

بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد:«سلامتی خدای مهربان صلوات!»



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
پنجشنبه 25 دی 1393 04:15 ب.ظ
رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده!

رفتم پیشش و بهشت گفتم: الهی بمیرم! مادر، تو با یه دست چطوری این همه لباس رو شستی؟!

گفت:«مادر جون اگه دو تا دست هم نداشتم؛ باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی.»


خادم الشهداء؛ رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته.



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
پنجشنبه 25 دی 1393 04:07 ب.ظ
خون شهید،
جاذبه خاک را خواهد شکست.

shahid-amir-haj-amini-l



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 

حالا اینهم چند یادداشت کوتاه که بعد از شهادتش، در روزهای اخیر در فیس بوک برای محمودرضا منتشر کرد‌ه‌ام و ان شاء الله انتشارشان ادامه دارد. اینها را در پاسخ به اصرار دوستان برای انتشار مطالب و خاطرات محمودرضا اینجا درج می‌کنم

یک: انقلاب، سر کارگر جنوبی قرار داشتیم. با پرایدش آمد. سوار شدم و راه افتادیم سمت اسلامشهر. همیشه می نشستم توی ماشین بعد روبوسی می کردیم. موقع روبوسی دیدم چشم هایش خون است و سر و ریشش پر از خاک. از زور خواب به سختی حرف می زد. گفتم چرا اینطوری هستی؟ گفت چهار روز است خانه نرفته‌ام. گفتم بیابان بودی؟ گفت آره! گفتم چرا خانه نمیروی؟ گفت چند تا از بچه ها آمده‌اند آموزش، خیلی مستضعفند؛ یکیشان کاپشنش را فروخته آمده. به خاطر چنین آدم هایی شب و روز نداشت. یکبار گفت من یک چیزی فهمید‌ام؛ خدا شهادت را همیشه به آدم هایی داده که در کار سختکوش بوده‌اند.

دو: هیچوقت «التماس دعا» نمی‌گفت، هیچوقت «قبول باشه» نمی‌گفت، می‌دانستم شهادتش حتمی است برای همین یکی دو باری از او طلب شفاعت کردم اما سکوت کرد و هیچوقت از سر شکسته نفسی نگفت «ما لایق نیستیم» یا «ما را چه به این حرفها»، هیچوقت در مورد معنویات حرف نزد، اهل ادا نبود، تا جائیکه می‌توانست آدم را می‌پیچاند که حرفی از زبانش راجع به معنویات نکشی، سلوک معنویش بسیار مکتوم بود و از هر حرف یا هر حرکتی که کوچکترین حکایتی از تقوای او داشته باشد همیشه پرهیز کرد. معامله‌ای که با خدا کرده بود را تا آخر برای همه کتمان کرد و زهدی به کسی نفروخت. و بالاخره اینکه همه را رنگ کرد و رفت!

سه: شب «تاسوعا» پیامک زده بود که «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم؛ جایت خالی.» یکساعت بعدش زنگ زد و گفت که امروز منطقه اطراف حرم را بطور کامل از دست تکفیری‌ها که تا پانصد متری حرم پیش آمده بودند درآوردیم و از سمتی که دست تکفیری‌ها بود وارد حرم شدیم، از امشب هم چراغهای حرم را شبها روشن نگه خواهیم داشت. از اینکه در شب تاسوعا اطراف حرم حضرت زینب (س) را پاکسازی کرده بودند خیلی خوشحال بود. قبل از آخرین سفرش پرچم قرمز رنگی را بعنوان یادگاری داد. آنرا از وقتی که رفت زده‌ام روی دیوار. رویش نوشته است: «کلنا عباسک یا بطلة کربلا – لبیک یا زینب»

چهار: درون خودش کلنجاری داشت با خودش. برای کسی آشکار نمی‌کرد اما گاهی توی حرفهایش، می‌زد بیرون. هر بار که بر می‌گشت و می‌نشستیم به حرف زدن، حرف‌هایش بیشتر بوی رفتن میداد و اگر توی حرف‌هایش دقیق می‌شدی می‌توانستی بفهمی که انگار هر روز دارد قدمی را کامل می‌کند. آن اوایل، یکبار که از معرکه برگشته بود، وسط حرفهایش خیلی محکم گفت: «جانفشانی اصلا کار آسانی نیست» بعد تعریف کرد که آنجا در نقطه‌ای باید فاصله‌ای چند متری را در تیررس تکفیری‌ها می‌دوید و توی همین چند متر، دخترش آمده جلوی چشمش. بعد توضیح داد که تعلقات چطور مانع شهادت شهید است… تمرین‌های زیادی توی یکی دو سال گذشته برای بریدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم برید. این بار که می‌رفت به کسی گفته بود «ایندفعه از کوثر بریدم».

پنج: وقتی پیکرش را داخل قبر گذاشتم، از طرف همسر معززش گفتند محمودرضا سفارش کرده چفیه‌ای که از آقا گرفته با او دفن شود. جا خوردم. نمی‌دانستم از آقا چفیه گرفته. رفتند چفیه را از داخل ماشین آوردند. مانده بودم با پیکرش چه بگویم. همیشه در ارادت به آقا (زید عزه) خودم را بالاتر از او می‌دانستم. چفیه را که روی پیکرش گذاشتم فهمیدم به گرد پایش هم نرسیده‌ام در این چند وقت. یادم هست یکبار چند سال پیش گفت شیعیان در بعضی از کشورها بدون وضو تصویر آقا را مس نمی‌کنند و گفت ما اینجا از شیعیان عقب افتاده‌ایم.

 شش: شهادتش، مزد پر کاریش بود و با شهادتش «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» را ثابت کرد. روزهایی که تهران با او بودم شاهد بودم که چطور دو شب متوالی را نمی‌خوابد یا خوابش از دو – سه ساعت بیشتر تجاوز نمی‌کند. تماسهای کاریش شبها گاهی تا ۲ صبح طول می کشید و از صبح خیلی زود هم شروع به زنگ زدن به نفرات مختلف برای هماهنگی کارهای آنروز میکرد. چشمهای همیشه سرخ و تن همیشه خسته‌اش بارزترین خصوصیتش بود. دفعه قبل که بعد از شهادت شهید محمد حسین مرادی برگشته بود کمردرد شدیدی داشت و نمی‌توانست رانندگی کند. می‌گفت آنطرف برای این کمردرد رفتم دکتر، مسکنی زد که گفت این فیل را از پا می‌اندازد ولی فرقی به حال کمردرد من نکرد. با همین کمردرد هم سفر آخر را رفت. روزی هم که شهید شد، از دو شب قبل بیدار بود. توی اتاقش پوستری از حاج همت روی کمد لباسهایش زده بود که این جمله حاج همت روی آن به چشم می‌خورد: «با خدای خود پیمان بسته‌ام که در راه حفظ و حراست از این انقلاب الهی یک آن آرام و قرار نگیرم» و از این لحاظ به حاج همت اقتدا کرده بود.

هفت: اهل مطالعه سیاسی بود. خوب هم می‌خواند. در سه – چهار سال گذشته هر وقت فرصتی می‌کرد می‌رفت کتابفروشی‌های انقلاب، بخصوص فروشگاه انتشارات کیهان را گز می‌کرد و با یک بغل کتاب جدید بر می‌گشت. پای مرا هم به این فروشگاه محمودرضا باز کرد. اخیرا مطالعاتش را روی بیداری اسلامی متمرکز کرده بود. اکثر وقتهایی که دو تایی توی ماشینش از تهران بسمت اسلامشهر می‌رفتیم، من سر بحث را باز می‌کردم تا حرف بزند و مثل همیشه، حرفها می‌رفت سمت بیداری اسلامی و تحولات کشورهای منطقه، بخصوص سوریه. اما اظهار نظرهای سیاسی‌اش مثل تحلیل‌های ژورنالیستی یا تلویزیونی یا حرفهای کلیشه‌ای اهالی سیاست نبود. اعتقادی به بحث‌های تلویزیون هم در مورد سوریه نداشت و می‌گفت اینها حرف‌های رسانه‌ای هستند و واقعیتی که در آنجا می‌گذرد غیر از این حرف‌هاست. هر چند تحلیل‌های مطبوعاتی را می‌خواند و به من هم خواندن تحلیل‌های سعد الله زارعی، مهدی محمدی – و چند تای دیگر را که الان یادم نیست – توصیه می‌کرد ولی بیشترین استناد را به سخنرانی‌های آقا می‌کرد و در آخر هم نظر خودش را می‌گفت. جهت همه حرفهایی که در مورد بیداری اسلامی می‌زد بی استثناء در نسبت با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و فرج آنحضرت بود. یکبار گفت: «بنظر من این دست خداست که ظاهر شده و این دیکتاتورها را که حکومتشان مانع ظهور است یکی یکی از سر راه بر میدارد تا مسیر باز شود» این را که می‌گفت انگشتهایش را به حالتی که انگار می‌خواهد یک چیزی را با ضربه انگشت وسطش شوت کند در آورد و ضربه‌ای به روی فرمان ماشین زد. بعنوان کسی که ساعت‌ها به حرفهایش در مورد تحولات اخیر منطقه گوش داده بودم، به یقین می‌گویم که حکومت جهانی امام عصر (عج) و مبارزه مسلمانان برای آن، اصلی‌ترین آرمانش بود.

 هشت: اینبار برای رفتن بی تاب بود. تازه برگشته بود، اما رفته بود رو انداخته بود که دوباره برود. مطیع بود. وقتی گفته بودند نه نمی‌شود، سرش را انداخته بود پایین و رفته بود. اما چند روز بعد رفته بود دوباره اصرار کرده بود که برود. چهار روزی فرستاده بودندش دنبال کاری که از سوریه رفتن منصرف بشود. کار چهار روز را در سه روز تمام کرده بود و آمده بود گفته بود که حالا می‌خواهد برود. بالاخره حرفش را به کرسی نشانده بود… شب رفتنش، مثل دفعه‌های قبل زنگ زد گفت که دارد می‌رود. لحن آرامش هنوز توی گوشم هست. توی دلم خالی شد از اینکه گفت دارد می‌رود. این دو سه بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. گفتم: کی بر می‌گردی؟ بر خلاف همیشه که می‌گفت کی می‌آید، گفت: معلوم نیست. مثل همیشه گفتم خدا حافظ است ان شاء الله. همیشه موقع رفتنش زنگ که میزد حداقل یک ربعی حرف می‌زدیم اما ایندفعه مکالمه‌مان خیلی کوتاه بود؛ یک دقیقه یا کمتر شاید. حتی نگذاشت مثل همیشه بگویم رفتی آنطرف، اس ام اس بده! تلفن را که قطع کرد، بلافاصله پیغام زدم: «اس ام اس بده گاهگاهی!» یک کلمه نوشت: «حتما.» ولی رفت که رفت…

نه (خاطره‌ای از یکی از همرزمان محمودرضا که «خبرگزاری تسنیم» آنرا منتشر کرده است): اولین بار محمودرضا را اواخر تابستان در حوالی حرم حضرت زینب (سلام  الله علیها) دیدم و با او آشنا شدم. رفتار و کردار او را که مشاهده می‌کردم مرا به فکر وا‌داشت که چگونه او و دوستان جوانش بعد از گذشت نزدیک سه دهه از سال‌های دفاع مقدس و عصر امام خمینی(ره)، همانند خط‌ شکنان عملیات‌های فتح سوسنگرد و خرمشهر با ایمان و انگیزه قوی و شجاعت وصف ناشدنی در حمایت از اسلام و انقلاب اسلامی و دفاع از حریم اهل‌بیت (ع) مردانه ایستاده و مرگ را به بازیچه گرفته‌اند. محرم در راه بود، قرار شده بود که با عملیات‌هایی، اطراف حرم بی‌بی (سلام الله علیها) از اشغال دشمنان اسلام پاک‌سازی شده تا مردم، محرم امسال بتوانند به‌ راحتی و در امنیت کامل، در ایام شهادت سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عزاداری نمایند. محمودرضا نیز مانند بقیه برای شروع عملیات لحظه شماری می‌کرد. خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. با شادی فوق‌العاده‌ای از حضورش بر بالای گلدسته‌های حرم جهت شناسایی دشمن تعریف می‌کرد و عکس‌های نابی  که از حرم مطهر و گنبد و بارگاه حضرت زینب(س) برای خود تهیه کرده بود. یادم می‌آید در مرحله سوم عملیات آزادسازی مناطق غرب حرم مطهر عملیات تا شب ادامه پیدا کرد، مدافعین حرم با مشکل کمبود نیرو برای ادامه عملیات مواجه شده بودند، محمودرضا به آنها گفته بود: من به‌ همراه پنج نفر دیگر داوطلبان حاضرم کار دفاع از منطقه هم‌جوار نیروها را تا صبح به‌عهده بگیرم تا امنیت منطقه جدید متصرفی، تأمین شده و عملیات متوقف نشود. این در حالی بود که محمودرضا و همرزمان عراقی‌اش از صبح مشغول عملیات و بسیار خسته بودند. کاری بود که باور قبول انجام آن ناشدنی بود. فرمانده منطقه از این پیشنهاد بسیار تعجب کرد و با حالتی خاص گفت: مگر می‌شود؟! مترجم به او گفت: حسین ایرانی است! یعنی اینکه ایرانی‌ها با بقیه فرق داشته و شجاعت فوق‌العاده‌ای دارند. فرمانده عرب سرش را به‌علامت رضایت تکان داد و گفته‌ او  را تصدیق نمود. وقتی به آن شهید خیره می‌شدید و رفتارش را زیر نظر می‌گرفتید، روحیه و شجاعت بچه‌های خط‌ شکن عملیات کربلای ۵ را در او می‌دیدید، همیشه خندان بود و تبسم به چهره داشت. احترام خاصی به همرزمانش بخصوص پیشکسوتان می‌گذاشت. این اواخر به‌طور مرتب او را می‌دیدم. پیگیری و تلاش بسیار جدی‌ای برای شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی منطقه جهت عملیات داشت. دلش می‌خواست زودتر عملیات شروع شود و اطراف حرم نورانی عقیله بنی‌هاشم، حضرت زینب (س) از لوث وجود حرامیان پاک شود، روز عملیات هم در خط او را به‌ همراه شهید حسین مرادی دیدم. هر دو مثل همیشه خندان و پرنشاط و فعال بودند. با تعداد دیگری از رزمندگان داوطلب مدافع حرم مطهر از دیگر کشورها، روی زمین نشسته و مشغول صحبت و احتمالاً هماهنگی‌های لازم برای ادامه عملیات بودند. درگیری با تروریست‌های کافر به‌ شدت ادامه داشت و آتش رزمندگان روی مواضع آنان باریدن گرفته بود. ساعتی بعد محمد حسین مرادی در حین درگیری با دشمن هدف تک‌تیرانداز دشمن واقع و به‌ شدت مجروح شد. محمد حسین ۲ هفته بعد در جوار حرم مطهر ام‌المصائب، حضرت زینب (س) پر کشید و هم‌ پرواز شهدا کنار ملائک جنت شد.
بعد از عاشورا به مرخصی آمده بود، تلفنی احوالش را پرسیدم، می‌گفت: بچه‌هایی که مرخصی آمده بودند، اکثراً برای عملیات به سوریه برگشتند اما او چند روزی دیگر برمی‌گردد. انگار برای بار آخر و دیدن خانواده و کوثر، کودک معصوم شیرخوارش، آمده بود ولی برگشتنش طول کشیده بود، مثل اینکه می‌خواست همه را سیر ببیند و خداحافظی کند، آن‌ وقت برود.



موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
پنجشنبه 25 دی 1393 12:29 ب.ظ
به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ مادر شهید «ساجد هشام حمد» با کنیه "عباس جواد" در مراسم تشییع پیکر پسرش تفنگ فرزند شهیدش را به گردن «حسن» دیگر فرزند خود انداخت و با مقاومت عهد کرد که در مسیر مقاومت و شهادت باقی بمانند. قطعاً اگر کار زینبی این مادران نبود اکنون نامی از مقاومت اسلامی باقی نمی‌ماند.

دستگیری اعضای یک تیم تروریستی در جنوب شرق کشور

روابط عمومی قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه از دستگیری اعضای یک تیم تروریستی در منطقه «سرباز» در جنوب شرق کشور خبر داد.

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ با تلاش رزمندگان قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه و نیروهای نظامی و انتظامی تحت امر این قرارگاه و انجام کار مستمر و دقیق اطلاعاتی، یک تیم تروریستی شناسایی و در عملیاتی موفق، دستگیر شدند.

بنا به این گزارش، این تیم در گذشته در چندین اقدام کور تروریستی تعدادی معلم و نیروهای بسیجی را در منطقه جنوب شرق کشور به شهادت رسانده بودند.

اخبار و اطلاعات تکمیلی متعاقباً اعلام خواهد شد.


پنجشنبه 25 دی 1393 11:52 ق.ظ

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ «مهدی نوروزی» از اهالی شهر کرمانشاه که برای دفاع از حریم آل الله در شهر مقدس سامراء حضور داشت در درگیری با تروریست‌های تکفیری داعش به شهادت رسید.

این رزمنده مجاهد در شهر سامراء عراق در درگیری با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیده است.

شهید مهدی نوروزی که همرزمانش به او لقب شیر سامراء را داده بودند، در حین عملیات و با اصابت مستقیم گلوله تکفیری‌های داعش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شهید نوروزی از اعضای شورای فرماندهی پایگاه بسیج شهید تیموری‌نیا کرمانشاه بوده است.

یش‌تر، در اوایل ماه جاری نیز یکی از سرداران سپاه پاسداران هنگام انجام ماموریت مستشاری در سامرا جان خود را از دست داد.

سردار سرتیپ پاسدار حمید تقوی حین انجام این ماموریت در همکاری با ارتش و بسیج مردمی عراق برای مقابله با تروریست‌های تکفیری داعش در محدوده حرم اما حسن عسکری به شهادت رسید.

ایران بار‌ها تاکید کرده در اقدامات نظامی در عراق و سوریه مشارکت نخواهد کرد اما همچنان به ارائه مشاوره دفاعی و ارسال کمک‌های انسان دوستانه به این دو کشور در مبارزه با داعش ادامه می‌دهد.

جمهوری اسلامی ایران از‌‌ همان آغاز پیشروی‎های داعش در عراق نسبت به بسیج فوری نیروهای مردمی در این کشور اقدام کرد.




شهید مهدی نوروزی و فرزند خردسالش + تصاویر
مراسم تشییع پیکر شهید مهدی نوروزی مدافع حرم - کرمانشاه
مراسم تشییع پیکر شهید مهدی نوروزی مدافع حرم - کرمانشاه
شادی روحش صلوات


موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
حضور سه فرمانده بزرگ گردان های مدافع حرم در برابر داعش در کنار یکدیگر  از سمت راست: حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس، حاج هادی العامری فرمانده سپاه بدر، حاج ابو مهدی المهندس (جمال جعفر آل ابراهیم) ، حاج شبل الزیدی فرمانده کتائب امام علی(ع)


موضوع : عکس , 
سه شنبه 2 دی 1393 01:26 ب.ظ
این نوشته ها آخرین دست نوشته شهید "احمدرضا احدی" رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.
شهید احمد رضا احدی نفر اول کنکور
آخرین دست نوشته شهید "احمدرضا احدی" رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364
چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،

به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم

کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،

از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را

چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده

به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟

کشته شده و در آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند :

“نبرد تن و تانک؟!” اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟

چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز

و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود

و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،

حالا معلوم نمایید سر کجا

افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد ؟

وکدام کدام…؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،

ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،

مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از

مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟

چگونه باید آنها را غسل داد ؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم.

چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در

انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟

برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت

را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شامخ دکتر یا از

آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس،

دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟

دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
“صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن“
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی

تو داغدار شده است؟

جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟

و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه!…

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای

تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های

فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که

کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی،

اگرعلی اکبرنیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش!

که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد


موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
ت و هشتم مهر 1392 توسط گمنام13
شهید تورجی زاده پشت بیسیم چه خواند که حسین خرازی از هوش رفت؟؟

خط مقدم کارها گره خورده بود خیلی از بچه ها پرپر شده بودند خیلی مجروح

شده بودند .
حاجی بی قرار بود اما به رو نمی آورد خیلی ها داشتند باور

میکردند اینجا آخرشه یه وضعی شده بود عجیب تو این گیر و دار حاجی اومد

بیسم چی را صدا زد. حاجی گفت هر جور شده با بی سیم تورجی زاده را

پیدا کن (شهید تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا ) مداح با اخلاص و

 از عاشقان حضرت زهرا بود
. خلاصه تورجی را پیدا کردند

حاجی بیسم را گرفت با
حالت بغض و گریه از پشت بیسیم گفت

تورجی چند خط روضه حضرت
زهرا برام بخون.

تورجی فقط یک بیت زمزمه کرد که دیدم حاجی از هوش


رفت ،صدا را روی تمام بیسیم ها انداخته بودند،

خدا میدونه نفهمیدیم چی شد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم


بچه ها دارند تکبیر میگند خط را گرفته بودند عراقی ها را تارو مار کردند:

تورجی خونده بود :


در بین آن دیوار و در..... زهرا صدا میزد پدر.....دنبال حیدر می دوید..... از پهلویش خون می چکید......

زهرای من...زهرای من...


موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
یکشنبه 30 آذر 1393 12:32 ب.ظ
در شمالغرب نبردی برپاشده بود 
تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود تا 
مرد ترین مردان در حسرت ان قافله عشق نمانند وچنین شد.......
یازهرا(س)

موضوع : زندگی نامه ی شهدای یگان صابرین , 

فرارسیدن ایام سالگرد وفات حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت مظلومانه سبط اکبر پیامبر، امام حسن مجتبی(ع) و شهادت غریبانه هشتمین پیشوای معصوم، حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع)، بر تمامی مسلمان تسلیت باد.


موضوع : عکس ,  غربت اهل بیت , 


پدرش می گفت ؛ ادب و احترامش مثال زدنی بود .

همیشه اگه هیات یا امامزاده یا گلزار یا هر

جای دیگه می خواست بره ،

سر راهش تا متوجه می شد من توی مسجدم ،‌

می اومد توی مسجد دو زانو در جلوی من می نشست ،

اگه کسی هم کنارمون نشسته بود سلام می کرد و با همه

دست می داد . بعد می گفت اگه با من کاری ندارید

 من دارم میرم فلان جا .

 مومن اهل احسان به والدین است .  (سوره انعام/آیه 15)



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 28 آذر 1393 06:58 ق.ظ

فـکـر کـن ...


چـنـد چـفــیـه ،


خـونـی شـد ،


تــا ،


چـــادری ، خـاکـــی نـشـود ...



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 


تعداد صفحات : 18

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |