سایت شهیدابراهیم هادی
ظاهرا هرکسی را بهر کاری ساختند کار ماایرانیان دفع بلا از کربلاست
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
به عنوان یک نیروی داوطلب حاضرید به به کشورهایی مثل سوریه فلسطین و...اعزام بشید وبه ذفاع از خون مظلومی بپردازید؟





آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

زینب جان!

شرمنده ایم كه بهای حسینی شدن ما بی"حسین " شدن تو بود!

و شرمنده تر آنكه ، تو بی" حسین" بمانی و ما حسینی نباشیم!
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
mohtava dar inja
ابر برچسب ها
ddd , 

((بسم الله الرحمن الرحیم))


فرهنگ از اقتصاد هم مهمتر است

چراکه فرهنگ به معنای هوایی است که ما تنفس می کنیم.

اگر این هوا تمیز باشد آثاری دارد و اگر کثیف باشد آثار دیگری دارد.



حواسمان هست یا نه؟


  اگرشهیـــد نشویم باید بمیـــریم...


راه سـومی نیسـت.


  

گر دلم مینوشت ،زبانم میمرد

گر زبانم میگفت ،دلم میشکست

سکوت تنها چاره ی من بود

آنجا که قلبم شکست

دردهایم را فقط، آسمان می دانست

ستاره ها یگانه شاهدم بودند...

عیبشان این بود

حرف هاشان را ستاره ای می گفتند!

زبان شان را زمینی ها نمی دانستند...

من می دانستم، اما ...

سکوت تنها چاره ی من بود.

سکوت و انتظار ...

که

این جماعت شهادت مرا نمیپذیرند.



ای کشتگان عشق ، برایم دعا کنید

    یعنی نمی شود که مرا هم صدا کنید؟

                                                     ای مردمان رد شده ار هفت شهر عشق…

                                                      رحمی به ساکنین خم کوچه ها کنید…

    این دست های خسته ی خالی دخیلتان

     درد مرا به حکم اجابت دوا کنید

                                                   کوچیده اید زود مگر صبرتان کجاست ؟…

                                                    من می رسم تو را به خدا پابه پا کنید …


                                                        یک کوله بار حادثه و یک کوره راه عمر…

                                                        باید  گذشت ، برایــم  دعـــا  کنـیـــد…


جمعه 8 اسفند 1393 09:07 ب.ظ


آرزومان کربلا و بود ونجف
جان و سر دادیم در راه هدف
چفیه هامان رنگ و بوی یاس داشت
رنگ و بوی بیرق عباس داشت
یاد شبهایی که ما بودیم و مین
جستجوی مرگ در زیر زمین
همدم شبهایمان سجاده بود
حمله کردن، خط شکستن ساده بود
حسرت رفتن در این دل مانده است
دست و پایم سخت در گل مانده است
عاشقان رفتند و ما جامانده ایم
زیر بار غصه ها وا مامده ایم

ما آمده بودیم که مردانه بمیریم
در پیچ و خم جنگ دلیرانه بمیریم
آنجا که جنون حاکم بی چون و چرا بود
شوریده و شیدایی و مستانه بمیریم
سخت است در این شهرکه دربین رفیقان
اینگونه پریشان و غریبانه بمیریم
مهلت بده ای عمر نفسگیر که شاید
خونین کفن و شاد، شهیدانه بمیریم...



جمعه 8 اسفند 1393 09:06 ب.ظ


موضوع : عکس , 
به بهانه حضور رییس سازمان محیط زیست در دانشگاه؛

خانم ابتکار و دانشگاه شریف؛ الکی مثلا ما نمی‌فهمیم!

گروه اجتماعی «خبرگزاری دانشجو»؛

خانم ابتکار سلام!

ما خیلی وقت است شما را می شناسیم. هم نسل های ما شما را به نام مترجم گروگان های امریکایی می شناسند. از همانهایی که سفارت را خانه شیطان بزرگ می دانست و از دیوارش بالا رفت. اما چند سال بعدش معروف ترین لقب شما سر و کله اش پیدا شد: خانم محیط زیست!

 

شما اولین زنی بودید که وارد کابینه شدید و از همان روز هم سند محیط زیست شش دنگ خورد به نام شما. و روزها گذشت. و شمایی که معصومه ابتکار باشید را همه جا دیدیم، هم در کابینه، هم در سازمان محیط زیست، هم در اخبار و به خصوص در جایگاه اظهار نظر و سخنرانی سیاسی. اصلا برای همین سیاسی بودنتان بود که هر وقت توی دانشگاه به فکر راه انداختن مناظره می افتادیم اسم شما همان اول می آمد توی ذهنمان. خودش از عجایب است. رئیس سازمان محیط زیست مملکت برای مناظره سیاسی!!!

 

و گذشت... تا شما دوباره به سازمان دوست داشتنی تان برگشتید...

 

یادمان می آید همان روزهای اولی که ماجرای بنزین مطرح شد از "اخ" بودن بنزین داخلی گفتید! از آلاینده بودنش. از این که برای ریه مردم بد است و خطرناک. و بعد که زورتان چربید برای واردات بنزین و بعد که همه ارگانها و مراجع ذی صلاح، شهادت دادند که همان بنزین داخلی خودمان از بنزین وارداتی شما پاک تر بود، شما هیچوقت قبول نکردید. قبول که هیچ؛ تازه عصبانی هم شدید و در برابر آن سازمانها کلی موضع گرفتید که چرا راست گفتند و به رجحان بنزین وطنی نسبت به بنزین وارداتی شما شهادت دادند. و همان موقع سئوالی درباره تان مغز مرا درگیر کرد. چرا رئیس محیط زیست یک ممکلت، دارد برای تخریب محیط زیست مملکت و حتی تولید ملی دست و پا می زند...؟!

 

و باز گذشت... تا ماجرای ریز گردها پیش امد. ریزگردها مدتها بود که داشت گلوی هموطنان من را می آزرد، مدت ها بود که صدای مردم از آن همه ریزگرد در امده بود و آن روزها که اوضاع  ریزگرد بدتر شده و تا خودِ تهران هم رسید منتظر یک اقدام عملی از شما شدیم و... زهی خیال باطل!

 

و اوضاع بدتر شد. و آسمان جنوب غرب کشور تیره و تیره‌تر شد. تا همین چند روز اخیر که اهوازی های نازنین دیگر آسمان آبی شهرشان را ندیدند. و  حسرت نفس عمیق توی دلشان ماند... و باز منتظر شدیم که خانم محیط زیست کاری کند. و باز زهی خیال باطل...!

 

و اوضاع بدتر و بدتر شد. باور پذیر نبود اما غلظت آلاینده ها در خوزستان قریب به 100 برابر شد. دیگر هیچکس نمی توانست درست نفس بکشد، بچه های اهوازی ریه هایشان در آستانه بدترین خطرها بود، زندگی خوزستانی ها فلج شده بود،  بیمارستان های اهواز پر شده بود از آدم هایی که به خاطر وضعیت هوا، نفس هایشان به شماره افتاده بود، خوزستان شده بود یک مشت خاک، حتی صدای صغیر و کبیر در امد. مسئولین دولتی هم صدایشان در امد ولی شما، مسئول مستقیم ماجرا همچنان بی هیچ اقدام عملی نشستید و ما را نگاه کردید!

 

وضعیت آن قدر بد شد که وزیر بهداشت مملکت که یقیناً کمتر از شما مربوط به ماجراست، راه افتاد و رفت اهواز. تا –شاید به جای شما- از نزدیک صدای ناله بچه های اهوازی را از ان همه خاک بشنود. وزیر بهداشت رفت. معاون اول رئیس جمهور حتی تا عراق رفت. ولی شما تا عراق که هیچ، تا اهواز هم که توی کشور خودمان بود تا ده روز بعدش تشریف نبردید و نشستید توی سازمان تان و مردم را نگاه کردید...!

 

راستی آن روزها که وزیر بهداشت به اهواز رفته بود، شنیدید معاون عزیزتان چه گفت؟ شنیدید وزیر بهداشت مملکت را که داشت جور اهمال شما را می کشید، نخود هر آش خواند و او را عاشق دوربین خواند؟! وه که چه ساده گذشتید از کنار این توهین بزرگ. توهین به وزیر، حتی توهین به دولت...!

 

شما در حالی که با یک بحران جدی روبرو هستید و در حالی که تمام مردم صدای اعتراضشان نسبت به عملکردتان در آمده نه تنها دست ازحاشیه سازی برنداشتید، بلکه هر روز حاشیه های بزرگتری را رقم زدید و حتی برای یک جشن کاملا سیاسی به دانشگاه شریف رفتید و مثل همیشه افاضات سیاسی کردید. و از تلاشتان برای رفع حصر گفتید و دغدغه مندی تان برای فضای باز سیاسی کشور...!

 

و ما هنوز داریم فکر می کنیم که مسئله حصر دقیقاً چه ربطی به شما دارد؟ و ما هنوز داریم فکر می کنیم که چه اتفاقی افتاده که فضای باز سیاسی کشور، ان هم در دوران "روحانی مچکریم" برای رئیس محیط زیست مملکت مهمتر از اوضاع خاک آلود اهواز شده است؟!

 

راستی خانم ابتکار! حواستان هست ده سال مدیر محیط زیست مملکت بوده اید و وضعیت ریزگردها به لطف تلاش های شبانه روزی تان(!) بد تر و بدتر شده است؟ حواستان هست به صدقه سر اقدامات توفنده شما در این ده سال، مردم این ممکلت نفس هایشان به شماره افتاده؟ حواستان هست توی مصاحبه های اخیرتان جز مشتی بد و بیراه و حرفهای کذب و حاشیه ای، هیچ جوابی برای سئوال های بی شمار مردم نداده اید؟

 

ای کاش پا به پای دشمنان خارجی از پارازیت نمی گفتید؛ ای کاش همان سال های اولیه مدیریتتان، فکری به حال ریزگردها می کردید، ای کاش سنگ بنزین وارداتی که بعدها معلوم شد آلوده است را به سینه نمی زدید.

 

الکی مثلا ما نمی دانیم پشت پرده آن بنزین های وارداتی چه بود! الکی مثلا ما نمی دانیم واقعیت ماجرای پارازیت ها چه بود! الکی مثلا ما نمی دانیم ماجرای شرکت "آرین شید" چه بود...

خانم ابتکار!

ما منتظر روزی هستیم که به جای حضور سیاسی در دانشگاه ها، به دانشگاه بیایید و جواب سئوالات بی شمار دانشجویان را بدهید.

منتظر روزی هستیم که به جای استفاده ابزاری و حربه های نخ نمای تبلیغاتی، از دانشجوهای محیط زیست این مملکت برای حل این بحران ها کمک بخواهید. ما منتظر روزی هستیم که یادتان بیاید وظیفه اصلی تان حراست از محیط زیست ممکلت است؛ نه مقابله با وزیر بهداشت، نه مقابله با مجلس، نه مقابله بزین داخلی، نه حرف های سیاسی...

 

ما منتظریم که شما یادتان بیاید برای چه رفته اید توی کابینه. منتظریم وظیفه رسمی تان در دولت یادتان بیاید. ما منتظریم اسم سازمانی را که مدیرش هستید یادتان بیاید...


ما را ز خاندان کرم آفریدهاند
یک موج، از تلاطم یَم آفریدهاند
ما را فدائیان پسرهای فاطمه (س)
"
ما را شهید میر و علَم آفریدهاند"
ما را به اعتبار عنایات فاطمه (س)
گریه کنان حضرت غم آفریدهاند
بهر بریدن سر اولاد عمر و عاص
در جان ما غرور و غژم آفریدهاند
هر یک ز ما حریف دو صد لشکر یزید!!
زین رو ز شیعه عده کم آفریدهاند
دجّال ها و حرمله ها را مهاجم و ...
...
ما را "مدافعان حرم" آفریدهاند
سیّد علیِ خامنه ای (پیر عشق) گفت:
"
فریاد را علیه ستم آفریده اند

http://s5.picofile.com/file/8123967068/reza77.jpg


موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 

مسئول سابق بسیج دانشجویی دانشگاه‌های آزاد ایلام گفت: چگونه بهائیانی و منافقانی که بنام دین و مذهب مرتکب انواع جنایت‌ها می‌شوند به اسطوره‌هایی برای فائزه هاشمی تبدیل می‌شوند؟

امیررضا غلامی، مسئول سابق بسیج دانشجویی دانشگاه های آزاد ایلام در گفتگو با خبرنگار « خبرگزاری دانشجو» در ایلام، اذعان داشت: اخیراً شاهد مصاحبه فائزه هاشمی با روزنامه فیگارو که یکی از روزنامه‌هایِ صبحِ فرانسه است بودیم، که در آن فائزه هاشمی به بیان خاطراتی از دوران زندانی بودن خود در اوین می پردازد و از همنشینی با منافین و بهاییان و برخی اصلاح طلبان سخن به میان می آورد.


وی ادامه داد: جدا از اینکه چرا برخی از روزنامه ها و نشریات فرانسه که چندی پیش داغی بر روی دل مسلمین جهان گذاشتند و همگی به حمایت از آزادی بیان نشریه شارلی اذعان کردند، چرا در این موقعیت، فائزه هاشمی را برای مصاحبه انتخاب کردند؟ شاید اقدامات او در فتنه ۸۸، حضور در جمع آشوبگران، حمایت های همه جانبه او برای براندازی نظام در اتفاقات انتخابات ۸۸ و همچنین سابقه مصاحبه وی با خبرگزاری ها و روزنامه های بیگانه در جهت تخریب ارزش های انقلاب، دلایلی برای انتخاب فائزه هاشمی جهت یک مصاحبه جنگجالی و ضد انقلابی باشد.

 

حمایتهای فائزه هاشمی از منافقین، مصداق هتاکی به خون شهدا است

 

مسئول سابق بسیج دانشجویی دانشگاه های آزاد ایلام با تاکید بر این مطلب که فرزند جناب هاشمی رفسنجانی که از بزرگان انقلاب اسلامی بشمار می رود چه می شود که در این مصاحبه ای به حامی منافقین و بهائیانی تبدیل می شود؟ تصریح کرد: این جنایتکاران دستشان به خون هزاران ایرانی و شخصیت های برجسته انقلاب آلود است، منافقین کوردلی که همواره برای انقلاب و نظام اسلامی در حال نقشه و دسیسه های گوناگون بوده اند و بهائیانی که بنام دین و مذهب مرتکب انواع جنایت ها علیه مردم ما شدند، این افراد چگونه به یک اسطوره برای فائزه هاشمی  تبدیل می شوند؟ حمایت هایی که فائزه هاشمی از منافقین می کند مصداق هتاکی و حرمت شکنی به خون شهدایی است که به وسیله این کوردلان به شهادت رسیده اند.


غلامی گفت: ای کاش حجت الاسلام هاشمی بخشی از وقت خویش را به تربیت فرزندانشان اختصاص می دادند تا مانند جهاد مغنیه درجات عزت را بر دوش پدرشان بگذارند؛ البته اقدامات برخی از فرزندان هاشمی کمتر از فسادهای منافقین و بهائیان نیست؛ فعالیت هایی همچون فساد های مالی بزرگ، اقدامات ضد انقلابی و فتنه گرانه در انتخابات ۸۸ و غیره همگی گواه بر این ادعا می باشد.

 

وی با اشاره به مصاحبه فائزه هاشمی در چهارم اسفندماه ۱۳۸۷ با پایگاه اینترنتی الشروق الجزایر ابراز داشت: هاشمی گفت: به عقیده من حجاب همچنان که در کشورهای اسلامی معمول است، باید در ایران هم اختیاری باشد نه اجباری؛ همچنین مصاحبه های جنگجالی و سخنرانی های تحریک کننده او را در فتنه ۸۸ فراموش نمی کنیم، فراموش نمی کنیم که چند ساعت از خاموش شدن آتش اغتشاشات در روز عاشورای ۸۸ نگذشته بود که منابع خبری از حضور فائزه هاشمی رفسنجانی به همراه ۱۵ نفر از بستگان خود در آشوب‌های این روز خبر دادند تا او یک بار دیگر آشوبگران را تنها نگذاشته باشد؛ فیلمی که خبرگزاری فارس فیلمی منتشر کرد مؤید حضور او در میان آشوبگران و همراهی با آنان در روز عاشورا است، لذا از شخصی با این سوابق تیره هیچ انتظاری نمی رود که خاطرات وی در زندان اوین در جهت تخریب اسلام و ایران نباشد و از منافقین و بهائیان مزدور دفاع نکند.



موضوع : اخبار , 

http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1393/13931205820319b0.jpg
یکی از اولین توصیه‌ها در اولین روز دولت

اهمیت توجه دولتمردان به استعدادهای درونی ملت ایران در جهت‌گیری کلی نظام جمهوری اسلامی آن‌چنان است که رهبر معظم انقلاب در اولین روزی که دولت، مسئولیت سنگین اداره‌ی کشور را بر عهده می‌گیرد به آن اشاره می‌کنند و «خلع سلاح» در مقابل مشکلات را عاقبت کسانی می‌دانند که به بیرون کشور دل ببندند:
«درس بزرگی که ما از این فشارهای اقتصادی دریافت کردیم، این است که هرچه میتوانیم، باید به استحکام ساخت داخلی قدرت بپردازیم؛ هرچه میتوانیم، در درون، خودمان را مقتدر کنیم؛ دل به بیرون نبندیم. آنهائی که دل به بیرون ظرفیت ملت ایران میبندند، وقتی با یک چنین مشکلاتی مواجه شوند، خلع سلاح خواهند شد. ظرفیت‌های ملت ایران خیلی زیاد است. ما باید بپردازیم به استحکام ساخت درونی اقتدار ملی


موضوع : امام خامنه ای , 
جمعه 8 اسفند 1393 08:27 ب.ظ
siAlFb_403.jpg


موضوع : عکس , 
جمعه 8 اسفند 1393 08:18 ب.ظ

ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ ‌ : ﺑﺎﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﭘﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ !

ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺯ ﻗﺮﺁﻥ :

ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺍﮔﺮ ﻓﻘﻂ ﺩﻝ ﭘﺎﮎ برایش ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺁﻣﻨﻮﺍ ،

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﮔﻔﺘﻪ : [ ﺁﻣَُﻨﻮﺍ ﻭَ ﻋَﻤِﻠُﻮﺍ ﺍﻟﺼَّﺎﻟِﺤﺎﺕ ]

ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﻟﺖ ﭘﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻫﻢ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺍﮔﺮ ﺗﺨﻤﻪ ﮐﺪﻭ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﻣﻐﺰﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﺎﺭﯼ ﺳﺒﺰ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .

ﭘﻮﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﮑﺎﺭﯼ ﺳﺒﺰ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ .

ﻣﻐﺰ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ . ﻫﻢ ﺩﻝ ؛ ﻫﻢ ﻋﻤﻞ !!

ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﺠﺘﻬﺪﯼ رحمة الله علیه


جمعه 8 اسفند 1393 08:02 ب.ظ

پیکر پاک طلبه و هنرمند شهید هادی ذوالفقاری ، که روز یکشنبه گذشته ( ٢٦ بهمن )

در اطراف سامراء به شهادت رسیده بود، ساعت 2 بعدازظهر روز پنج شنبه ( ٣٠ بهمن )

در کربلای معلی تشیع و در حرمین شریف اباعبدالله الحسین (ع ) و ابالفضل العباس (ع )

طواف داده شد و از آنجا طبق وصیت خودش برای دفن در نجف اشرف ،

به وادی السلام منتقل شد ...

از پیکر مطهر این شهید ، تنها نیم تنه بالای آن باقی مانده بود و بدلیل سوختگی صورت ناشی

از انفجار انتحاری ، در ابتدا شناسایی نشده بود و گمان می رفت که چیزی از پیکرش

باقی نمانده ولی بالاخره دوستانش او را در بیمارستان بغداد ، شناسایی كردند ...







جمعه 8 اسفند 1393 01:14 ب.ظ
کم شد ز جمع خسته دلان یار دیگری


طلبه‌ی بسیجی «محمدهادی ذوالفقاری»  که مدتی پیش برای تحصیل علوم دینی به حوزه علمیه نجف رفته بود، روز یک شنبه 26 بهمن ماه، در منطقه «مکیشفیه» واقع در محور «سامراء»  به فیض شهادت نائل آمد.

نحوه شهادت این شهید بزرگوار به این صورت است که کامیون حامل حدود 5 تن مواد منفجره متعلق به داعش که قصد عبور از یکی از محورها را داشت با مقابله نیروهای جان بر کف اسلام مواجه شد که با انفجار آن، حدود 14 نفر از رزمندگان به شهادت رسیدند.

این شهید بسیجی دقایقی قبل از حادثه، در حال عکاسی و فیلمبرداری از سایر رزمندگانی بود که در پشت خاکریز، مشغول قرائت زیارت عاشورا بودند. او وصیت کرده بود که پیکرش را در قبرستان وادی السلام نجف به خاک بسپرند و با رضایت والدین این شهید عزیز، مزار یادبودی در تهران به نام او بنا خواده شد.

شهید محمد هادی ذوالفقاری از نمازگزاران و بسیجیان مسجد موسی بن جعفر(ع) در خیابان آیت الله سعیدی (غیاثی) تهران بود. 

پیکر پاک این شهید همان روز در حرم امامین عسکریین طواف و به کاظمین حرم امام موسی کاظم و امام جواد منتقل گردید،روز دوشنبه و پس از طواف در کاظمین به شهر کربلا منتقل و امروز صبح سعادت طواف در حرم اباعبدالله و حضرت عباس(ع)را یافت و عصر امروز عازم شهر نجف و حرم امیرالمومنان گردید.

پس از طواف و اقامه نماز میت در حرم،عازم قبرستان وادی السلام و خانه ابدی گردید.

در عصر امروز در مقبره ای مدتی پیش خود تهیه و آن را آماده نموده بود آرام گرفت.




موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
یکشنبه 3 اسفند 1393 07:11 ب.ظ


شهدا رفیق شیمیایشونو دارن همراهی میکنن تا منزل ابدیش ولی یکی از رفیقاشونو جامیذارن تو دنیا،



خوب مسلم جان! خداحافظ.


- یعنی ... چی؟

- شرمندم!

- یعنی من... نمی تونم بیام؟

- اجازه ندادن...موقع تو هنوز نرسیده.

- کجا می ری بی معرفت؟ اینجوری رفیقتون رو جا می زارین و میرین؟ آره؟

چرا وایستادین؟ آره... من بدبختم،بیچارم،بی عرضم،آلودم،واگیر دارم...آره؟

شیمیایی ِ گناه و معصیتم،نفسم مریضتون می کنه،بایدم منو جا بزارین و برین... بایدم از من فرار کنید.

شما ها پاکین،عزیزین،آبرومندین،سالمین...اما من...جذام گناه سر تا پامو گرفته...مگه نه؟

یه مرداب خشکیدم، اما نامردا... منم یه زمانی مثل شماها زلال و جاری بودم،پاک بودم،کنارتون بودم،رفیقتون بودم... اگه همه ی اینا نبودم...بابا نوکرتون که بودم.
حالا ببینین... رفیقتون توی این شهر شلوغ... جامونده داره زیر دست و پا له می شه.

چی می خوای مسلمم ؟؟!

- دلتنگ رفتنم......

- مسلم ، دلشو تو مشت حسین (علیه السلام) گذاشت و رفت کوفه ... دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه ... !! اگه مسلمی ، چرا تسلیم نیستی ؟! اگه دل دادی ، چرا بی دل نیستی ؟؟؟

- دلم گرفته مرتضی ... دلم گرفته ... این همه چراغ توی این شهر ... هیچ کدوم چشممو روشن نمیکنه ! این همه چشم توی این شهر ... مرتضی ، هیچ کدوم دلمو گرم نمیکنه ... مرتضی ، اینجا همه میدوأند که زنده بمونند ! هیشکی نمیدوئه که زندگی کنه ...این شهر همش شده زمین ... دیگه آسمونی نداره این شهر ... من دلم آسمون میخواد مرتضی ... آسمون ...............................

- وقتی دلت آسمون داشته باشه ، چه تو چاه کنعان باشی ، چه تو زندان هارون ، آسمون بالا سرته !

- آخه از کجا این آسمونو پیدا کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- فقط چشماتو باز کن ... ! تا آسمون چشمای صاحبتو بالا سرت ببینی ... زمین و آسمون از چشمای اون نور می گیرن ، پسر ...!

چشماتو رو خودت ببند ، مسلم ... ببند ....


موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 24 بهمن 1393 10:20 ب.ظ

یادمان شهید هادی

(فاطمه بابا شاه) 

اگرمی خواهید بدانید که چرا اون نقطه از گلزار شهدا

شده یادمان شهید بزرگوار ابراهیم هادی حتما داستان

زیر را که از زبان یکی از خواهران دینی شهید هادی نقل

شده را بخوانید.

 

نیت کرده بودیم یک یادمانی برای شهید هادی بزنیم با چند تا از

دوستام من نیت کردم اولین پولی که بیاد دستم این کار روانجام بدم .

اتفاقا اولین پولی که اومد دستم از یادمان هویزه از جنوب برام اومد که برام

 فرستادند  یکی از دوستانم هم نذر کرده بود که حاجتشون رو اگر گرفتند یک

 سنگ مزار برای یک شهید گمنام عوض کنند.یک مبلغی من گذاشتم یک

مبلغ هم ایشون گذاشتند بعد با هم جمع شد روزی هم که رفتیم تصمیم

 بگیریم بنظرم میاد اون قسمت عکس شهید هادی رو دیده بودم با یکی

 از دوستانم از اون محل رد می شدیم شهید گمنام رو دیدیم.تک افتاده

 رفتیم سر مزارش نشستیم و بعد گفتیم این خوبه سنگ مزار این شهید

 گمنام رو عوض می کنیم.این عهدی که با دوستام برای تعویض سنگ قبر

 بستیم در قطعه سرداران بی پلاک بود سه تا شهید گمنام  برای فکه

هستند اونجا نشسته بودیم به دوستم گفتم بگذارید اولین پولی که میاد

 دستم می خوام این کار رو بکنم و واقعا پول این کار رو خودشون رسوندند.

من چون  شک داشتم که اجازه داریم یک چنین کاری رو انجام بدیم یا نه

شب قبلش که رفتم خونه دو رکعت نماز به نیت همون شهید گمنام خوندم و

 یک نماز هم به نیت شهید هادی خوندم هدیه کردم به هر دوشون بعد شبش

خواب دیدم نشستم همونجا چون دو تا سنگ بود روی هم دو تا سنگها رو

هل دادم کنار.  یک حالتی بود زمینش سیمانی بود.خوابم رو که تعریف کردم

گفتند:خواب خوبی هست این کار رو انجام بدید.من با خواهرشون اون موقع

 که صحبت کردم که اجازه بگیرم به من یک هم چنین چیزی رو گفتند تو

قطعه ۲۶ همون روبرو خانه شهید هادی یک جایی بوده که آقا ابراهیم 

 نشونشون دادند گفتند:اینجا دفن می شن.ولی اصلا فکر نمی کردم همین

نقطه باشه .یکروز قبل از تعویض سنگ قبر زنگ زدم از خواهرشون

اجازه گرفتم .ایشون گفتند:باور کنید ابراهیم دوست نداشت جنازش برگرده

و حتی یک وجب از خاک زمین  رو اشغال کنه. اما ما اصرار کردیم و گفتم نذر

کردیم و باید نذرمون رو ادا کنیم .ایشون هم  قبول کردند.زنگ زدم گلزار شهدا

 ازشون کمکخواستیم هیچکس کمک نکرد.بعد کیک و ساندیس گرفتیم و

 بروشور درست کردیم وفرش تهیه کردیم و به همه دوستانمون پیامک زدیم که

 تعویض سنگ قبر شهید گمنام بیاین تو مراسم شرکت کنید.تو گلزار شهدا

 هم هر جا رو که فکر می کردیم شلوغه تبلیغ می کردیم.از خود خانه شهید

 اومدند با ما حسابی دعواکردند.خیلی اونروز اذیتمون کردند.نه فقط خانه

شهید خیلی ها اومدن اذیتمون کردند.که چرا حکم شرعیشو ا بین بردید.حق

نداشتید این کار رو کنید.در حالیکه قبلش انقدر راحت همه چیز پیش

رفت که ما باورمون نمی شد دقیقا هم شب تولد حضرت آقا و روز تولد

 حضرت علی اکبربود .روز ۲۳ تیر ۹۰بود.یکی از خواهران  شهید هادی

هم تشریف آوردند.مداح هم جور شد.الحمدالله همه چی جور شد یک برنامه

 جمع و جور ولی خوبی شدشکر خدا ولی همه فشارها هم مستقیم روی

 من می آمد که تصمیم گیرنده این کار بودم.بعد که خونه اومدم انقدر گریه

 کردم با گریه خوابم برد.قبلش از خود شهید هادی خواستم گفتم:تو رو خدا

 اگر این کار درسته و تو قبول داری خودت یکجوری به من بفهمون دارم میمیرم

 خودت حال منو که میدونی.همین جوری که گریه می کردم خوابم برد

خواب دیدم دقیقا پایین همونجا که الان یادمان کردیم ابراهیم  به فاصله ۲۰

سانتی متر ایستاده بعد یک گوی طلا اندازه یک هندوانه خیلی بزرگ انداخت

 بغلم.همونجا از خواب پریدم .انقدر خوشحال شدم که خوابم نبرد و حالا از

 خوشحالی گریه کردم.و خیالم راحت شد که چه دیگران بگن چه نگن

 انشاءا....خود شهید هادی راضی هست به این کار.خیلی ها هم ته دلمون

 رو خالی کردند می گفتند:برادرای شهید راضی نیستند.دیگه هر کی هر

 چی گفت:ما گفتیم وظیفه ما این بود به دلمون افتاد این کار رو بکنیم.

خواهر شهید هادی به بنده نگفتن درست همون نقطه ای که ما انتخاب

کردیم روشهید هادی نشون داده بودند فقط گفته بودن قطعه ۲۶ نزدیک

 خانه شهید اونجا چند شهید گمنام بود و به دل ما افتاد این شهید گمنامی

 که تک افتاده رو انتخاب کنیم .غافل از اینکه محلی که انتخاب کردیم

 درست همان نقطه ای بوده که شهید هادی به خواهرشون گفته بودند

 من اینجا دفن میشوم!!!!



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 24 بهمن 1393 10:09 ب.ظ


معراجی ها

(خواهر دینی شهید) 

سال 91 که رفته بودیم جنوب واقعا حضور خود آقا ابراهیم رو احساس میکردیم

خوب شیشه جلوی همه ی اتوبوسها عکسی از شهید هادی بود .ابتدای

سفر یکی از مسئولین اتوبوسها بر میگرده به بچه ها میگه هر کدومتون سعی

کنید با یک شهید رابطه بر قرار کنید یکی از دختر خانمایی که تو این سفر بودند

 و اصلا وضع حجاب خوبی نداشتن میگن من شهیدی رو که عکسش رو روی

 شیشه اتوبوس زدن رو انتخاب میکنم .اتفاقا کتاب سلام بر ابراهیم هم بهش

میدن که بخونه اما توی سفر اصلا کتاب رو نمیخونه .فقط دائم به عکس شهید

 هادی نگاه میکنه در زمان اردو هر وقت صدقه ای جمع میکردن به نیابت از

 شهید هادی میداده هر ختم صلوات و قرآنی هم که در اتوبوس انجام میدادن

 هدیه میدادن به روح ایشون. خلاصه چیز زیادی از شهید هادی نمیدونسته

اما اون طور که خودش تعریف میکرد میگفت :نمیدونم از همون لحظه ای که

 انتخابش کردم و گفتم من این شهید رو انتخاب میکنم احساس میکردم اونم

من رو انتخاب کرد وقتی به عکسش نگاه میکردم با من حرف میزد .وقتی که

 رفتیم کانال کمیل راوی چیزهایی رو از شهید هادی تعریف میکنن و اون

دختر خانم تازه اونجا متوجه میشه ابراهیم هادی کی بوده.دو روز بعد آخرین

مقصدمون شلمچه بود دیگه این دختر خانم هر کجا که میره کتاب آقا ابراهیم

 رو دنبال خودش میاره و به عکسش نگاه میکنه و با اون حرف میزنه تا اینکه

توی شلمچه در حالیکه به عکس ابراهیم نگاه میکرده و خاکها رو

کنار میزده به دوستش میگه دیدی پلاک شهدا رو بعد سالها پیدا میکنن یعنی

میشه من تو اینجا پلاک یک شهید رو پیدا کنم .بعد به شهید هادی میگه آقا

ابراهیم به من و دوستم کمک میکنی ی پلاک پیدا کنیم.بعد از 5 دقیقه بعد

دست اون دختر میخوره به یک پلاک اول فکر میکنه از همون پلاکایی هست

که به عنوان یادگاری میدادن به بچه ها اما وقتی خوب نگاه میکنه میبینه نه

این پلاک یک شهید هست . باور نمیکنه هنوز همشک داره تا اینکه مسئولین

میان و میبینن بله این پلاک یک شهید هست .اون دختر خانم در حالی که

 عکس ابراهیم رو در بغلش گرفته بود گریه میکنه و حالا بلند بلند با ابراهیم

حرف میزنه. من نمیخواستم بیام تو منو اوردی و بلند بلند در حالیکه گریه میکرد

 میگفت این برادر منه .از من خواست تا از شهید هادی براش بگم . اولین

چیزی که در مورد شهید هادی از من پرسید این بود که این شهید راجع به

حجاب چی گفته دلم میخواد حجابم طوری باشه که اون دوست داره .بعد

از جنوب با تمام بچه های اردو و راویا قرار گذاشته بودیم گلزار شهدا وقتی

رفتیم سر مزار شهید هادی اون خانم و دوستش که هر دو بی حجاب بودن

 حالا با چادر سر مزار ابراهیم نشسته بودند.باورم نمیشد همش از خودم

میپرسیدمچطور ابراهیم در وادی اونها وارد شد و از وادی خودش اونها رو

 کشوند به وادی حق این نشوندهنده روح بزرگ این شهید هست که هنوزم

 با وجود اینکه شهید شده و به قول ما زیر خاک خوابیده اما بازم دست از

هدایتگریش بر نداشته .



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 

اسفند سال ۸۸ بود. مثل هر سال در تالار وزارت کشور برای سالگرد شهادت شهید باکری مراسم گرفته بودند. تهران بودم آنروز. محمودرضا زنگ زد و گفت: می‌آیی مراسم؟ گفتم: می‌آیم، چطور؟ گفت: بیا، سخنران مراسم حاج قاسم قاسم سلیمانی است.



گفتم: حتما می‌آیم. و مقابل ورودی تالار قرار گذاشتیم. محمودرضا زودتر از من رسیده بود. من با چند نفر از دوستان رفته بودم. بیرون، محمودرضا را پیدا کردم و رفتیم و نشستیم طبقه بالا. همه صندلی‌ها پر بود و به زحمت جایی روی لبه یکی از پله‌ها پیدا کردیم و نشستیم روی لبه. تا حاج قاسم بیاید، با محمودرضا حرف می‌زدیم ولی حاج قاسم که روی سن آمد محمودرضا سکوت کرد و دیگر حرف نمی‌زد. من گوشی موبایلم را درآوردم و شروع کردم به ضبط کردن حرفهای حاج قاسم. محمودرضا تا آخر، همینطور توی سکوت بود و گوش می‌داد. وقتی حاج قاسم داشت حرفهایش را جمع بندی می‌کرد، محمودرضا یه مرتبه گفت: «حاج قاسم خیلی سرشون شلوغه. این کت و شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.» بعد از برنامه ، از پله‌های ساختمان وزارت کشور پایین می‌آمدیم که به محمودرضا گفتم: کاش می‌شد حاج قاسم را از نزدیک ببینیم. گفت: «من خجالت می‌کشم وقتی توی صورت حاج قاسم نگاه می‌کنم؛ چهره‌اش خیلی خسته و تکیده است.» محمودرضا خودش هم این مجاهده و پرکاری را داشت. این اواخر یکبار گفت: «من یکبار پیش حاج قاسم برای بچه‌ها حرف می‌زدم، گفتم بچه‌ها من اینطور فهمیده‌ام که خداوند شهادت را به کسانی می‌دهد که پرکار هستند و شهدای ما غالبا اینطور بوده‌اند.» بعد گفت: «حاج قاسم این حرف را تأیید کرد و گفت بله همینطور بود.»


موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
جمعه 17 بهمن 1393 08:00 ب.ظ
http://monadimonadi.persiangig.com/image/foto/www.monadi89.blogfa.com.jpg

آنان که مبارزه را با رفاه طلبی سازگار می دانند،
با الفبای مبارزه بیگانه اند.

امام روح الله (رحمه الله علیه)



ارامش ندارم، برای رسیدن به آرامش باید چیكار كرد؟

مدتى است آرامش خاطر ندارم. به هر درى مى‏زنم آرام نمى‏ شوم. به شعر، موسیقى ملایم، استاد دانشگاه، دوست، نوشتن و هزار و یك وسیله دیگر متوسل شده ‏ام، اما همه این‏ها یا اصلاً اثر ندارد یا اثر موقت دارد. راستش را بگویم - ما كه عارف و سالك طریقت نیستیم - نمى‏ دانم چگونه انسان با یاد و كلام خدا آرامش مى ‏یابد؛ یعنى عملاً نمى ‏دانم چه كنم. خوب، حالا سؤالم را دریافتید؟

برای رسیدن به حالت آرامش و قرار روانی، توجه به نكات زیر ضرورت دارد:

1- ناآرامی عوامل و زمینه‏ هایی دارد كه باید شناسایی و زدوده شود؛ مثلاً گذراندن وقت به بیهودگی و انجام كارهای بی‏ هدف و بیهوده خود علّت تشویش و بی‏قراری است. در مقابل خلوت‏گزینی، غور در باطِن و حضور در مجالس وعظ و پند و كسب معارف خود به خود آرامش ظاهری و باطنی به ارمغان می‏ آورد.

2- برنامه ‏ریزی در امور زندگی و اختصاص اوقاتی برای تفریحات سالم و تهی از گناه، مثل راهپیمایی در فضای روح‏بخش و شنا، در آرامش انسان تأثیر شگرف دارد.

3- مشاوره‏ های علمی و تخصصی و نیز تغذیه مناسب در تقویت اعصاب و روان مؤثر است. گرسنگی شدید و مفرط و حتی پرخوری و زیاده‏ روی در خورد و خوراك موجب ناراحتی‏ های روحی و روانی می‏گردد.

4- گناه و معصیت و نافرمانی خداوند متعال از عوامل اصلی ناراحتی‏های روانی است. گناه یعنی خارج شدن از مسیر خداوند. گناه به معنای برآشفتن و تیره ساختن درون و باطن است. روح آدمی با رسیدن به ساحل پاكی و اجتناب از گناهان، به قرار و آرامش می‏رسد؛ چون روح با طهارت سنخیت دارد و با گناه ناسازگار است. از این رو، گناه قرار را از انسان می‏گیرد. هر گناه قبح فعلی و قبح فاعلی در بردارد. قبح و زشتی فعلی به مفاسد موجود در خود عمل مربوط است و قبح فاعلی به شرایط ذهنی و روحی گنهكار مربوط می‏شود. شرایط ذهنی گنهكار عبارت است از داشتن روح تمرّد، طغیان، قانون‏ شكنی و عدم اهتمام به حقوق خدا و خلق. چنین روحی جز با ترك گناه به آرامش دست نخواهد یافت.

5- انجام واجبات و انس با خدا مخصوصاً نماز اول وقت و با جماعت‏

در واقع آرامش قلبی ثمره یاد خدا است: «فاذكرونی أذكركم»؛ (1) خداوند به ما دستور داده پیوسته وی را یاد كنیم و او را حاضر و ناظر بر احول خود بدانیم.

جریان حضرت یونس را كه مضمون نماز غفیله‏ (مفاتیح الجنان) با ایشان ارتباط دارد، بررسی كنید. وقتی گرفتاری‏های حضرت به بالاترین حد می‏رسد، انس و یاد خدا او را از گرفتاری‏ها می‏ رهاند: «لااله الا انت سبحانك انّی كنت من الظالمین، فستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و كذلك ننجی المؤمنین» (2).

امام صادق(ع) می‏فرماید: تعجب می‏كنم از كسی كه غمگین و نگران است و به فرمایش الاهی پناه نمی‏برد؛ «لا اله الا الله انت...». چون خداوند به دنبال آن می‏فرماید: «فنجّیناه من الغمّ و كذلك ننجی المؤمنین»(3). خداوند به واسطه ذكر خودش حضرت یونس را از گرفتاری‏ها نجات داد و هر مؤمنی را كه به این ریسمان الاهی چنگ زند، نجات خواهد داد.

6- شركت در مجالس عمومی دعا مثل دعای كمیل، ندبه... .

برخی بزرگان می‏فرمایند: هیچ مشكلی نداشتم مگر این كه با دعای توسّل حلّ شد. (4)

7- رفتن به زیارت اهل قبور و شهدا و یاد قبر و قیامت و برزخ و معاد و توجه به آرامگاه اصلی و ابدی، در رهایی از تألمات و ناراحتی‏های دنیوی مؤثر است. اصولاً توجه صِرف به دنیا و قطع توجه از آخرت و منزلگاه قبر و برزخ، اعراض و روگردانی از یاد خدا را در پی دارد و هر كه از یاد خدا اعراض كند، روزگارش تباه خواهد شد.

8- انجام اعمال مستحبّی كه شخص از آن لذت می‏برد، اگر با استمرار و مراقبه انجام شود، در طول مدت زمان متناسب، شخص را به قرار و آرامش می‏رساند.

در مجموع، می‏توان گفت ناآرامی ریشه‏هایی دارد كه باید خشكانیده شود؛ آنگاه زمینه مناسب برای رسیدن به آرامش از راه‏های عقلانی و شرعی فراهم می‏آید و انسان با توكل و اعتماد به منبع اصلی آرامش (خداوند) به مقصود دست می‏یابد؛ «الذین آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكرالله، الا بذكرِالله تطمئنّ القلوب»؛(5).

در پایان توجه به این نكته ضروری است كه آرامش روحی مراتبی دارد و دستیابی به آن به تدریج حاصل می‏شود؛ درست مانند سایر ملكات روحی كه با تمرین و گذشت زمان حاصل می‏شود. رسیدن به آرامش نیز نیازمند طی این مراحل است. این مراحل بعضی جنبه سلبی دارد مانند ارتكاب محرمات كه دل را آلوده و در نتیجه ناآرام می‏ كند. كسی كه می‏خواهد به آرامش واقعی دست یابد راهی ندارد جز این كه در گام اول مطیع نواهی خداوند متعال شود و از آنچه حضرت حق نهی كرده اجتناب كند؛ و بعضی جنبه ایجابی دارد؛ یعنی بعد از این كه دل از گرد غبار گناه پاك گردید، مستعد پذیرش حقایق و ملكات پسندیده نفسانی می ‏شود و این كار صرفاً از طریق انجام تكالیف الاهی و واجبات و مستحبات امكان‏پذیر است. بنابراین، آرامش دل محصول عبودیت محض حق تعالی است و راهكار عملی آن نیز اجتناب از گناهان و انجام واجبات و مستحبات است و در هر زمانی به تناسب استعداد و توانمندی‏ هایی كه انسان دارد، متوجه او می‏شود.

پی نوشت:

(1).بقره/151

(2).انبیاء/18.

(3). امالی شیخ صدوق، مجلس دوم

(4).مفاتیح الجنان، مقدمه دعای توسل.

(5). رعد /28



در این ویدئو که به سبک فیلم های هالیوودی ساخته شده از ابتدا به صورت فیلم وار چگونگی اتیش زدن خلبان اردنی رو نشون داده خدا میدونه این داعشی های لعنتی از کجا تامین و تغذیه میشن که اینقدر حرفا ای فیلمبرداری میکنن


[http://www.aparat.com/v/Pd3mR]


موضوع : اخبار , 
چهارشنبه 15 بهمن 1393 12:17 ب.ظ
آیت الله خامنه ای

در آستانه ایام‌الله دهه‌ی فجر و سالروز ورود شکوهمند امام خمینی رحمه‌الله به میهن اسلامی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با حضور در مرقد مطهر امام راحل رحمه‌الله، ضمن قرائت فاتحه، یاد بنیان‌گذار کبیر انقلاب اسلامی را گرامی داشتند.
رهبر انقلاب اسلامی همچنین با حضور بر مزار شهدای هفتم تیر و گلزار شهدای بهشت زهرا، برای ارواح طیبه‌ی شهدا، علو درجات را مسألت کردند.


خادم الشهداء؛ ما همه سرگشته و حیران شهداییم. آنان که بی‌نام و نشان رفتند و بی‌نام ماندند و شهرت را در گمنامی خود جست‌وجو کردند.

به گزارش خادم الشهداء ، شهدای مفقودالپیکر اما در این بین ویژگی خاص‌تری دارند. هم آنها که به مادرشان زهرا‌ (ع) ‌اقتدا کرده و صراطی منیر از عشق و ارادت به ابا‌عبدالله الحسین (ع)‌ را در پیش گرفتند. آنچه در پی می‌آید واگویه‌های مادرانه خورشید صوفیانی است از گمنامی دردانه‌اش محمد دمیر چلی. فرزندی که پیش از شهادت، تکه‌ای از موی تراشیده خود را به همراه سنگریزه‌ای به عنوان یادگار به مادرش می‌دهد همین می‌شود تنها بازمانده‌ای از یک پسر برای مادرش.




موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
یکشنبه 5 بهمن 1393 09:08 ب.ظ


پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های مینی مال از بلقیس سلیمانی است که با مضامینی چون عشق، مرگ، ازدواج، و ارتباط مردمی نوشته شده است.

«پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می شد و می پرسید: " عروس مادر من می شی؟" دخترک هرگز به این سوال پاسخ نمی داد. سکوت علامت رضا بود، این را هر دو می دانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگی دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند می زد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: " چقدر پسرتون خوشگل بوده"» [1]

پسری که مرا دوست داشت مجموعه داستان های کوتاه ، کوتاه است که با مضامینی چون مرگ و ازدواج نوشته شده اند. این داستان ها که جزو داستان های مینی مال به حساب می آیند از حد یکی دو صفحه تجاوز نمی کنند.

البته با وجود کوتاهی این قصه ها گاه می شود جملات حشو نیز در آن پیدا کرد.

بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را با فضایی وهم آلود نوشته است و خود می گوید تراژدی و طنز در این اثر با هم همراه شده اند.

مضامینی چون عشق، مرگ، ارتباط، و نگاه طنز به جهان دستمایه های این داستان های کوتاه است. بلقیس سلیمانی این مجموعه داستان را در ادامه مجموعه  داستان قبلی خود به نام «بازی عروس و داماد» نوشته است.

« بازی عروس و داماد»، « بازی آخر بانو» و « خاله بازی» از کتاب های دیگر بلقیس سلیمانی است که هر یک جوایزی را به خود اختصاص داده اند. شیوه و سبک و سیاق هر کدام از این داستان ها شبیه هم است و تنها مضامین با هم تفاوت می کند.

مجموعه داستان پسری که مرا دوست داشت با زبانی عامیانه و روزمره نوشته شده است و خواننده را به راحتی با خود همراه می کند.
پسری که مرا دوست داشت شامل چهل و سه داستان کوتاه است که عناوین برخی از آنها عبارتند از: عروس، بابابزرگی،شوهر آینده، صبر خوش است، آهوی جوان، مرده ها و مرغ ها، اهل معامله، خروس، سک سک، حبس و مرد، هه هه هه هه، نیاز، این سه تن و...

هر یک از این داستان ها یک برش و یک لحظه را از زندگی اجتماعی روایت می کند و در واقع یک تصویر ساده و یک قاب می سازد.

پسری که مرا دوست داشت شامل چهل و سه داستان کوتاه است که عناوین برخی از آنها عبارتند از: عروس، بابابزرگی،شوهر آینده، صبر خوش است، آهوی جوان، مرده ها و مرغ ها، اهل معامله، خروس، سک سک، حبس و مرد، هه هه هه هه، نیاز، این سه تن و...

بلقیس سلیمانی کارشناس ارشد رشته فلسفه است؛ بیش از هشتاد مقاله در مجلات مختلف به چاپ رسانده. وی همچنین برای کتاب «آخر بازی بانو» در سال 85 برنده جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان شد. اغلب مجموعه داستان های وی در سبک مینی مال یا داستان های فلش نوشته شده اند.«روز خرگوش» آخرین رمان بلقیس سلیمانی است. این رمان یک روز زندگی یک زن میان‌سال را در تهران روایت می‌کند. سلیمانی معتقد است در رمان‌های اخیرش دغدغه‌های دیروزش را کنار گذاشته و به دلمشغولی‌های امروزش می پردازد. او در مسیری که از «بازی آخر بانو» شروع شده و «خاله ‌بازی» و «به هادس خوش آمدید» به رمان «روز خرگوش» رسیده، تغییرات زیادی در جهان داستانی‌اش ایجاد شده و طبیعتاً در ذهن مخاطبان آثارش نیز این تغییرات واکنش‌های مثبت و منفی داشته است.

«شب در همان اتاق خواب همیشگی، روی تخت فرفورژه ای که تازه خریده بودم، خوابیدم. صبح اولین کسی که دیدم، یک مرد نکره پنجاه ساله بود که یک چاقوی دسته صدفی تا دسته در قفسه سینه اش فرو رفته بود و دهانش بوی خر مرده می داد. او طبقه بالای کشوی من بود. طبقه پایین یک دختر خانم هجده ساله بود که حماقت کرده و به خاطر عشق یک جوان 27 ساله بی کار خودکشی کرده بود،... . شب بعد در یک قبر تنگ در قبرستان تازه تاسیس شهر خوابیدم، صبح اولین کسی که دیدم یک مورچه پیر و نزار بود که راه افتاده بود طرف حفره گوشم.»[2]

پسری که مرا دوست داشت. بلقیس سلیمانی. انتشارات ققنوس.چاپ اول. تهران1389. 2200نسخه .104صفحه .2000تومان.
پی نوشت:
[1]پشت جلد کتاب داستان عروس
[2]صفحه 94 کتاب

آلبوم تصاویر




تعداد صفحات : 19

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |