سایت شهیدابراهیم هادی
ظاهرا هرکسی را بهر کاری ساختند کار ماایرانیان دفع بلا از کربلاست
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
به عنوان یک نیروی داوطلب حاضرید به به کشورهایی مثل سوریه فلسطین و...اعزام بشید وبه ذفاع از خون مظلومی بپردازید؟





آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

زینب جان!

شرمنده ایم كه بهای حسینی شدن ما بی"حسین " شدن تو بود!

و شرمنده تر آنكه ، تو بی" حسین" بمانی و ما حسینی نباشیم!
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
mohtava dar inja
ابر برچسب ها
ddd , 

بسم الله الرحمن الرحیم


فرهنگ از اقتصاد هم مهمتر است

چراکه فرهنگ به معنای هوایی است که ما تنفس می کنیم.

اگر این هوا تمیز باشد آثاری دارد و اگر کثیف باشد آثار دیگری دارد.



حواسمان هست یا نه؟


  اگرشهیـــد نشویم باید بمیـــریم...


راه سـومی نیسـت

بسم رب الشهدا والصدیقین
انشالله به مدد حضرت زهرا(س)قصد
دارم زندگینامه شهدای صابرین بذارم
تا دوستان استفاده کنند.
توصیه میکنم بخونید خالی از لطف نیست.
یازهرا(س)


 


جمعه 30 آبان 1393 03:44 ب.ظ
در شمالغرب نبردی برپاشده بود 
تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود تا 
مرد ترین مردان در حسرت ان قافله عشق نمانند وچنین شد.......

یازهرا(س)


موضوع : زندگی نامه ی شهدای یگان صابرین , 
جمعه 30 آبان 1393 03:25 ب.ظ
به آسمون خیره شده بود...

حسابی رفته بود تو لاک خودش.

بهش گفتم:  چی شده؟؟؟

گفت:

بالاخره نفهمیدیم "" إربا  إربا "" شدن یعنی چه ؟؟؟

میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه ....

می گفت: یا باید بعد عملیات برم کتاب بخونم....

یا همین جا توی خط خودم بهش برسم.

.....................!!!!!!!

موقع دفنش دیدم جواب سوالشو گرفته ...

با گلوله ی توپی که کنارش خورده بود.

شهید سید محمد شکری



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 30 آبان 1393 02:24 ب.ظ
سکانس اول :
سوریه، حوالی حرم حضرت زینب(س) :
حرامی ها نزدیک می شوند به حریم حرم عقیله (س) ، جوانی فریاد می کشد که ما همه عباس تو هستیم یا زینب! گلوله ها به همه جا اصابت می کنند صدای رگبار لحظه ای قطع نمی شود، دشمن خونخوار مقابل ایمان جوانان رشید علوی زانو زده است، تاب مقاومت و جرات نزدیکی به حریم حرم را ندارد، عقب می رود و می رود و می رود تا از تیر رس سربازان عشق محو میشود... جوانی که صدای فریادش کوچه را پر کرده بود حالا غرق خون به ارباب لبخند می زند و لبیک یا زینب می گوید...
 
سکانس دوم : 
تهران - ساعات آغاز نیمه شب :
صدای فریاد های زن جوانی به گوش می رسد، مرد جوانی دارد از آنجا عبور می کند، نگاهش به زن می افتد که التماس می کند، آری دارد حریم ناموس شکسته می شود، ابروهای جوان گره می خورد، قدم بر می دارد به سمت اوباشی که خیابان را آلوده کرده اند، جثه ی بزرگی ندارد، اما غیرت عمیقی دارد... اعتراض میکند به اوباشی که زن را در چنگال هوس نگه داشته اند، آنها به سمت جوان می آیند، خون جوان رعنایی کف خیابان را رنگین می کند، همه پا به فرار میگذارند، زن دیگر فریاد نمی کشد... علی آرام در خون خویش وضو می گیرد...
 
سکانس سوم:
علی آرام روی تخت دراز کشیده است، نمی تواند صحبت کند، تیزی نامردی، گلوی مردانگی را زخمی کرده است، اما لبخند می زند، خیلی ها برای داشتن یک عکس یادگاری ! با علی می آیند به کنار بسترش، خیلی از دوستانش با یک دست گل معرفت، مرتب به عیادتش می آیند، علی لبخند می زند، جای زخم ظلم هنوز روی تن علی است، یاد آن شب که هیچ بیمارستانی او را نمی پذیرفت از ذهن نزدیکانش نمی رود، علی اما آرام است، درب بهشت رویش باز شده و نسیم عرش صورتش را نوازش میکند... چه ارزشی دارد طعنه هایی که حتی در بستر به او میزنند، چه فرقی دارد برایش ؟ بگذار بگویند به او که "خب تو چرا خودت را وارد ماجرا کردی؟ مگر بقیه مسئول نبودند؟"... علی شیفته ی مرام امام آزادگان است. او نمی تواند فریاد های مظلومانه کسی را بشنود و کاری نداشته باشد، حتی به قیمت ریخته شدن خون پاکش...
علی نگاهش به لبخند زیبای مولای بهشت است...
 
سکانس چهارم: 
همه جای اتاق پر از نور است، روح جوان رعنای خوش غیرت آماده ی پرواز است، بوی بهشت همه جا را پر کرده است، صدای بال ملائک می آید، کسی نزدیک تر می آید، به صورت علی لبخند می زند، خداوند او را سوی خویش فرا می خواند، دنیا لیاقت همین تنفس ساده ی یک جوان نحیف اما غیور را ندارد. جای او میان آسمان ها آماده است، مولا به صورت علی لبخند می زند. وقتش فرا رسیده است، علی چشم از این دنیا می بندد... از میان مردم این شهر پرمی کشد تا باز یادآوری کند شهادت همان خلعتی است که باید قد و قامت را به اندازه آن تربیت کرد... باب شهادت هیچگاه بسته نمی شود...
کمی بعد تر جوانان مدافع حرم حضرت زینب(س) علی را میان حلقه خودشان جا می دهند و به او خوشامد میگویند...
 
           

 
علی خلیلی از تبار همان دلاورانی است که تا زنده اند کسی حق جسارت به حریم ناموس را ندارد، "عباس" شدن آسان ست، چه "رسول" باشی در سوریه و چه "علی" باشی در تهران وقتی خلیل خدا شدی هرجای عالم باشی پر خواهی کشید.
هوای شهر که مسموم شود، خون علی است که می تواند آنرا دوباره پاک کند و یادمان بیاورد مردانگی هنوز زنده است و غیرت هنوز در سینه مردانی چون او می درخشد...
لبخند رضایت رهبرت گوارای وجودت، همنشینی با سیدالشهدا برازنده توست، ورودت به بهشت مبارک علی جان...


موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 

ماجرای رسول و قبرهای الوارثین در فکه

من مدام در زمان جنگ در منطقه بودم و پس از صدور قطعنامه جنگ تمام شد آن موقع راهیان نور مرسوم نبود و ما هرسال با گردان خودمان می‌رفتیم منطقه. یک مقری داریم بنام الوارثین در فکه، اولین سالی که رسول را منطقه بردم، سال اول راهنمایی بود، به رسول قبرهایی را نشان دادم و گفتم که بچه‌ها شب می‌آمدند در این قبرها راز و نیاز می‌کردند و نماز شب می‌خواندند و برای هر شهیدی هم که شهید می‌شد ما یک قبر سمبلیک درست می‌کردیم، خلاصه رسول را توجیه کردم. هوا تاریک شد و وقت اذان رسید. ما نماز مغرب و عشا را در تاریکی در آن منطقه خواندیم و پس از نماز دیدم رسول نیست. آنقدر دنبال رسول گشتم و بالاخره متوجه شدم که در داخل یکی از این قبرها رفته و چفیه را کشیده روی سرش و به سجده رفته و در حال گریه کردن است. من این حالش را به هم نزدم و فقط یک عکس در همان حالت از ایشان گرفتم. رسول به هر جهت که بود بالاخره راه خودش را پیدا کرد.




موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
جمعه 30 آبان 1393 02:08 ب.ظ

 پیکر مطهر مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها ، شهید محمد حسین مرادی ساعت ۱۱ صبح روز جمعه اول آذر ماه از مقابل مسجد حضرت امام علی علیه السلام واقع در بزرگراه رسالت - مجیدیه شمالی - میدان سرباز به سمت گلزار شهدای امامزاده علی اکبر علیه السلام چیذر تشییع و در بارگاه امامزاده علی اکبر (علیه السلام) چیذر به خاک سپرده شد.

فرزند شهید:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

کاش فراموشمان نشود این دین و مملکت به چه قیمتی به دست ما رسیده

زندگی نامه شهید محمد حسین مرادی               

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید محمد حسین مرادی در سوم شعبان سال 1342 چشم به جهان گشود. وی برای تحصیل در هفتمین بهار زندگیش وارد دبستان غیاث الدین شد و دوران تحصیل ابتدائی را با موفقیت با پایان رسانید . وی هم زمان با دوران تحصیلش به مدرسه راهنمایی سید جمال الدین رفت و سپس وارد هنرستان گردید و در اتومکانیک مشغول به تحصیل شد و پس از اتمام دورة هنرستان و یکسال فراغت در کنکور سراسری تربیت معلم شرکت کرد و در رشته حرفه‌وفن در تربیت معلم شهید قاسمی گناباد به ادامه تحصیل پرداخت . شهید دارای خانواده‌ای مذهبی و متعهد به اسلام و انقلاب بود واز راه کشاورزی امرار معاش می‌نمود و نیز اعتقاد به امام و روحانیت داشت . شهید از لحاظ اخلاقی خوش رفتار و صادق بود و همیشه در فکر کمک به مسلمین بود .

او اکثراً در مجالس اجتماعی قراعت قران و نماز جماعت شرکت می‌کرد . فعالیت‌های سیاسی شهید از زمانی شروع شد که امام فتوا داد که مردم خود از شهرها محافظت نمایند و در همین ایام در هیئت حسینی سادات پایگاهی تشکیل گردید که این شهید عزیز هم یکی از اعضای فعال آن بود وی اعتقاد راسخ به انقلاب و امام داشت و در برابر گروهکها و ضد انقلاب مخالفت می‌کرد و منطقش این بود که باید با هر حزبی غیر از اسلام مخالف بود و نظرش درباره جنگ این بود که کشوری که مورد تجاوز و حمله بیگانه قرار گیرد هر یک از آحاد ملت باید از آن دفاع کند و بدین ترتیب تعداد  8 بار به جبهه‌های کردستان،فاو، کوشک، شلمچه، تنگه‌چزابه و جزیزه مجنون شرکت داشت او هنگامی که به مرخصی می‌آمد پس از اتمام مرخصی دوباره عازم جبهه می‌شد و همین نشانه روحیة عالی شهید بود .آخرین دیدار شهید با پدر ومادرش بدینگونه بود که شهید به قصد رفتن به تربت عازم مشهد گردیدو پس از چند روزی عازم جبهه واز آنجا نامه‌ای به پدر ومادرش فرستاد و همیشه تأکید داشت که امام را تنها نگذارید و در جبهه مأموریت‌هایی را انجام داد و در هر کدام کوشا و فعال بود در دوران هنرستان مدت چهار بار عازم جبهه شد و پس از پایان دوره هنرستان به علت این که در جبهه از ناحیه پا مجروح شده بود از سربازی معاف شد و سپس به عنوان معلم طرح کار در آموزش و پرورش مشغول به کار شد . شهید درآخرین مرحله‌ای که به  جبهه اعزام شد در پایان مأموریت عازم اهواز با چند تن از دوستان بود که از آنجا به فردوس برگردد. در نیمه‌های شب بود که شهید به دوستانش گفت:بچه‌ها من که طاقت ندارم اینجا بمانم و پس از چند لحظه‌ عازم خط مقدم گردید درآنجا سیم ارتباط تلفن خط با پشت خط قطع شده بود و شهید داوطلبانه مرمت این کار را پذیرفت پس از اتمام کار نزدیک صبح بود که به سنگر باز گشت و دوستان خویش را برای انجام فریضه نماز بیدار کرد و در همین هنگام  خودش از سنگر خارج می‌شود تا وضو بگیرد ودر حال وضو گرفتن بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا و قلبش به دیدار معبود شتافت.                                یادش گرامی و راهش پر رهروباد



موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
جمعه 30 آبان 1393 01:46 ب.ظ

 

داشتیم مهمات بار می زدیم برا منطقه

وسط کار یهو چشمم خورد به یه خانوم ، با چادر مشکی

پا به پای ما کار می کرد و مهمات می ذاشت توی جعبه

تعجب کردم

وقتی تعجبم بیشتر شد که دیدم بچه های دیگه اصلاً حواسشون بهش نیست

انگار هیچکی اون خانوم رو نمی دید

رفتم جلو ، سینه ام رو صاف کردم و با احترام گفتم:

خانوم! جایی که ما مردها هستیم ، شما نباید زحمت بکشین

رویش طرف من نبود ، تمام قد ایستاد و فرمود:

مگه شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

یاد امام حسین علیه السلام از خود بیخودم کرد

گریه ام گرفته بود

خانوم زینب سلام الله علیها فرمودند:

هر کسی که یاور ما باشه ، ما هم یاری اش می کنیم ...

 

                                      خاطره ای از زندگی سردار شهید عبدالحسین برونسی

                                       منبع: کتاب خاک های نرم کوشک ، صفحه

موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 30 آبان 1393 01:42 ب.ظ

 

زنگ زده بود كه نمی توانه بیاد و باید منطقه بمونه

خیلی دلم براش تنگ شده بود

اونقدر اصرار كردم تا قبول كرد خودم برم پیشش

بلیط گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد...

 

... وارد خونه که شدم دیدم خونه رو مرتب کرده

همه چیز سر جاش بود

کلا وقتی می یومد خونه ، من دیگه حق نداشتم كار كنم

پوشاک بچه رو عوض کرده و شیر خشکش رو آماده می کرد 

سفره رو می انداخت و جمع می كرد

پا به پای من می نشست و لباسها رو می شست ، پهن می كرد و جمع می كرد

اونقدر محبت به پای من می ریخت كه همیشه بهش می‌گفتم:

درسته كم میای خونه ، ولی وقتی میای کلی محبت می کنی

اونقدر محبت می کنی که اگه من بخوام جمعش كنم، برای یك ماه دیگه وقت دارم

نگام می‌كرد و می‌گفت: تو بیشتر از اینا به گردن من حق داری

یه بار هم گفت: من زودتر از جنگ تموم میشم

اگه بعد از جنگ زنده می بودم بهت نشون می دادم چطور این روزها رو جبران می كنم

 

                           خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد ابراهیم همت

                           راوی: همسر شهید " خانوم ژیلا بدیهیان "

                            منبع: مجموعه یادگاران " کتاب شهید همت "



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
می‌خندد به ریش تمام دنیاپرستانی که مغبون دو عالمند.
470603602486553586711

به گزارش یا شهید ، اینکه گاهی بعضی ها به شوخی یا جدی می‌گویند بزرگتری به عقل است نه به سن راست می‌گویند. لا به لای تاریخ را که ورق می‌زنی پر است از افراد کار کشته در عالم سیاست و جنگاوری و … که مویی سفید کردند و خونی از آنها در راه اسلام ریخته شده است که در نوع خود سوابق بی نظیری دارند اما همین که زمان تصمیم گیری های حساس شده پایشان لغزیده و چنان اشتباه کرده اند که دودمان سالها مجاهدتشان را در دقایقی و شاید ثانیه هایی به باد فنا داده اند.

اما در کنار اینها نیز نوجوانانی بودند که بدون هیچ تحصیل و یا سابقه ای توانستند در زمان خود به قدری بصیرت داشته باشند که در لحظه ای ره صد ساله را بپیمایند و جاودانه شوند برای همیشه. اینان همان هایی هستند که قاسم بن الحسن(ع) را الگوی خویش قرار دادند و مانند همین آقا زاده تا ابد روزی خور درگاه حضرت حق شدند.

از این نوجوانان در دوران هشت سال جنگ تحمیلی کم نداشتیم که خود را فرزندان امام روح الله(ره) می‌دانستند و در لبیک به فرمان جهاد پیر مرداشان ردای جنگ پوشیدند و اسلحه هایی به دست گرفتند که بعضا از قدشان هم بزرگتر بود اما دلشان دریا و جگر شیر داشتند.

یکی از این دلاور مردان کوچک به نام شهید عبدالمجید رحیمی است که به خاطر جثه کوچکش هم اسلحه از قدش بلند تر بود و هم کلاه برای سرش بزرگ اما تصمیم گرفت خونش در راه اسلام ریخته شود و شد.

عبدالمجید که سنش کمتر از ۱۵ سال بود جمله ای سوزاننده دارد که با آن می خندد به ریش تمام دنیا پرستانی که مغبون دو عالمند. می‌گوید: «همه خیال می کنند جنگ، سر من یک کلاه گشاد گذاشته، اما این منم که سر زندگی را گول مالیدم!!»



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 30 آبان 1393 01:30 ب.ظ
وقـتی شهید ملکی خـود را برای اعزام به جبهه‌ های حق علیه باطل معرفی کرد، به او گفتند باید به گردان حضرت زینب (س) بروی.
شهیـد ملکی با این تصـور که گردان حضرت زینب (س) متعلـق به خواهران است ، بـه شدت بـا این امر مخالـفت کـرد و خواستار اعزام به گـردان دیگری شـد امـا با اصرار فرمانده ناچار به پـذیرش دستور و رفتن به گردان حضرت زینب (س) شـد.
هنگامی که می‌خواست به سمـت گردان حضرت زینب (س) حرکت کند، فرمانده به او گفت این گردان غواص در حوالی رودخانه دز مستقر است...
شهید ملکی بعـد از شنیدن اسم "غواص" بـه فرمانده التماس کرد که به خاطر خدا مـرا از اعزام به این محل عفو کنید، مـن را به گـردان علی‌اصغر (ع) بفرستید، گردان علی‌اکبر (ع) گردان امام حسین (ع)، این همه گردان، چرا من باید برم گردان حضرت زینب؟! اما دستور فرمانده لازم‌ الاجرا بود.
شهید ملکی در طول راه به این می‌اندیشید که "خدایا من چه چیزی را باید به این خواهران بگویم؟! اصلا این‌ها چرا غواص شده‌اند؟! یا ابوالفضل(ع) خودت کمکم کن."
هـوا تاریک بود کـه بـه محل استقرار گردان حضرت زینب رسید، شهید ملکی از ماشین پیاده شد، چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که یکدفعه چشمانش را بست و شروع به استغفار کـرد.
راننده کـه از پشت سر شهید ملکی می‌آمـد، با تعجب گفت: حاج آقا چـرا چشماتونـو بستیـن؟!
شهیـد ملـکی بـا صدایی لرزان گفت: "والله چی بگـم، استغفرالله از دست این خواهرای غواص …
راننده با تعـجب زد زیر خنده و گفت: کدوم خواهر حاج آقـا؟ اینـا برادرای غواصن کـه تازه از آب بیرون آمدند و دارنـد لباساشونو عوض می‌کنند.
اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان حضرت زینب س چیه...


موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 30 آبان 1393 12:16 ب.ظ


چه بد حرفه ایست آهنگری

وقتی بدانی

با تمام این ها که ساخته ای

یک روز

کار حسین را ساخته اند


تشییع شهدای سپاه کردستان در بانه به‌روایت تصویر

خبرگزاری تسنیم: پیکر پاک و مطهر ۵ نفر از نیروهای سپاه بیت‌المقدس کردستان که دیروز در درگیری با عوامل ضدانقلاب به شهادت رسیدند امروز بر دستان مردم قدرشناس بانه تشییع شد.

تاریخ: ۱۹/مهر/۱۳۹۲


یکشنبه 18 آبان 1393 11:49 ق.ظ
سلام ....این دختر خانم ناز اسمش کوثره ؛ میدونین چرا مشکی پوشیده ؟
... آخه این عکسو تو مراسم ختم باباش ازش گرفتن ...!
بابا محمودشو چهار ماه پیش تکفیریها شهید کردن ؛ دقیقا روز ولادت پیامبر !!! .... باباش مدافع حرم بود ... شهید محمود رضا بیضائی .
یه صلوات مشت به روحش بفرستین .



موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
شنبه 17 آبان 1393 10:02 ق.ظ

شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی‌گذارند این جان ،

مفت از دستشان برود ... امام خامنه ای



موضوع : امام خامنه ای , 
شنبه 17 آبان 1393 09:42 ق.ظ

من ترک چایی کرده بودم سالیانی

موکب به موکب اربعین، چایی‌خورم کرد...

 


شنبه 17 آبان 1393 09:35 ق.ظ

بعد از پایان جنگ در سوریه به عراق میریم برای مبارزه ،

چرا که در کربلا جنگیدن طعم دیگه ای داره ،

شهید دفاع از حریم اهل بیت (ع) ،

محمود رضا بیضایی که در سوریه شهید شد ...

 " شادی روح شهدا صلوات "



موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
شنبه 17 آبان 1393 09:26 ق.ظ


             

نهایت بی مرامیه که سر اربابت روی نیزه باشه و سر تو روی بدنت
بعضی ها در زندگی اونقدر حسینی هستند که شهادت حسینی هم نصیبشون میشه.
سرت به نیزه سلامت، سلام ما برسان
سلام ما به شهیدان کربلا برسان
به چشمه ای که روان است کاسه آبی
به دست‌های برادر جدا جدا برسان
هنوز آتش گرمی است زیر خاکستر
حدیث خیمه ما را به ابرها برسان
سرت به نیزه سلامت، حدیث نی سر توست
بیا و سر مگو را به آشنا برسان
تمام خطبه خون را که از گلوی تو ریخت
به سوگنامه نویسان کربلا برسان
سردار رشید سپاه اسلام، شهید حاج عبدالله اسکندری که سال‌های دراز در آرزوی شهادت بود با حضور در حرم مطهر حضرت زینب(علیها السلام) و در کسوت مدافعان حرم آل‌الله جان خود را فدا و پس از عمری جهاد و خدمت صادقانه شهد شیرین شهادت را از دست مولایش ابا عبدالله‌الحسین (علیه السلام) نوش جان کرد.

شادی روح مطهرش صلوات











موضوع : یادی از مدافعان حرم حضرت زینب(س) , 
جمعه 16 آبان 1393 10:07 ب.ظ
در شمالغرب نبردی برپاشده بود 
تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود تا 
مرد ترین مردان در حسرت ان قافله عشق نمانند وچنین شد.......
یازهرا(س)


موضوع : زندگی نامه ی شهدای یگان صابرین , 
جمعه 16 آبان 1393 09:48 ب.ظ
گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم حسین ، بابا ! بده من لباساتو می شورم» یک دستش قطع بود. گفت « نه چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا . نیگا کن.» نگاه می کردم. پاچه ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت.لباس هایش را پامال می کرد. یک سرلباس هایش را می گذاشت زیر پایش ، با دستش می چلاند.

شهید حسین خرازی



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 

 

 شهیـد حمیـد رستمـی:

به پهلوی شکسته مادرم فاطمه زهـرا (سلام الله علیها) قسمتان میدهم

که حجاب را ، حجاب را ، حجاب را رعایت کنیـد.

 

http://s5.picofile.com/file/8140001384/109492226_de264d91e7f2b2baeb120ebb7de6ccb2_520.jpg

 

عـاشــــق نوشـت:

 چه حس خوبیست امانتی ات را برداری
ببری کنار صاحبش

و زمزمه کنی: من هنوز امانتدارمـ
ادامه ی راه را یاری امـ کن
ای شهیـــــــد....!

+چــادُرم...



موضوع : حجاب وعفاف , 
جمعه 16 آبان 1393 09:43 ب.ظ

(( قابل توجه ساپورت پوشان غیرمحترم ))

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:


در آخرالزمان، زنان لباس هایی خواهند پوشید که در عین پوشیدگی،

عریانند! اینان بویی از بهشت نخواهند برد



موضوع : امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف) , 
جمعه 16 آبان 1393 09:37 ب.ظ
چارلز دیکنز ( نویسنده مشهورانگلیسى ) :

« اگـــــر منظور امــــام حســـــــین ( ع ) جنگ در راه خواســــــته هاى دنیایى خـــود بود ، من نمى فهمم چــرا خواهــران و کــودکانش را هــمراه خود برد ؟ پس عقل چنین حـــکم مى کند که او به خــاطر اسلام ، فداکارى کرد . »

توماس کارلایل ( مورّخ و فیلسوف مشهور انگلیسى ) :

« بهترین درسى که از سرگذشت کربلا مى گیریم این است که امام حسین ( ع ) و یارانش ایمانى استوار به خدا داشتند . آنها با اعمال خویش ثابت کردند که در مقام مبارزه حق و باطل ، تفوّق عددى و کثرت عددى اهمیّت ندارد و پیروزى حسین ( ع ) با وجود اقلیّتى که داشت ، باعث شگفتى من است . »

ادوارد براوْن ( مستشرق معروف انگلیسى ) :

آیا قلــبى پیــدا مى شود که وقــتى در باره کربلا ســخن مى شنود ، آغشـــته با حــزن و ألم نگردد ؟ حتّى غیر مسلمانان نیز نمى توانند پاکى روحى را که در این جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انکار کنند.

واشنگتن ایروینگ ( مورخ مشهور آمریکایى ) :

براى امـــام حســــین ( ع ) ممکن بود که زندگى خود را با تســـلیم شدن اراده یزید نجات بخــشد ، ولى مسئولیت پیشوا و نهضت بخش اســــلام اجازه نمى داد که او یزید را به عنوان خلافت بشناسد . او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اســـلام از چنگال بنى امیّه آماده ساخت . در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در ریگهاى تفتیده ، روح حســــین ( ع ) فنا ناپذیر است . اى پهــــلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من ، اى حســـین (ع) !


جمعه 16 آبان 1393 09:30 ب.ظ
 بهش گفتیم:

چرا برنمی‌گردی عقب با این همه تركش هایی که توی تن ات  داری؟؟؟؟

می‌گفت: آدم برای این خرده‌ ریزها كه برنمی‌گرده .

تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.

روی خاکریز نشسته بود، که یه خمپاره خورد کنارش  !!!

آخر سر هم با یكی از همین تركش‌های لیوانی رفت.

عقب نه،

بهشت.....



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
سعید جلیلی اسفند 91: آن‌چه که شما (مدیران و دانشمندان هسته ای ) انجام می‌دهید و به خاطر آن مورد تهدید قرار گرفتید و با تمام توان از آن دفاع می‌کنیدفقط دفاع از حق هسته‌یی کشور نیست؛ بلکه دفاع از تمامی حقوق یک ملت است در واقع خاکریز اول حق هسته‌یی است، لذا آنها تلاش می‌کنند که خاکریز اول را بشکنند زیرا ورود به این عرصه باعث می‌شود که بتوانند به همه‌ حقوق ملت کشورمان تعرض کنند.
***

جان کری 15 روز پس از توافق ژنودر صورت ادامه حمایت ایران از حزب‌الله و سوریه، تحریم‌ها کاهش نمی‌یابد / درباره برماه موشکی ایران نگرانی داریم که با آژانس انرژی اتمی در میان می گذاریم. 

 


می گویند عشق غیرت دارد ... یعنی اینکه نمی گذارد و نمی خواهد شریکی داشته باشد. معشوق، دیگران را پس می زند تا سهم عشقبازی اش فقط و فقط مختص به خودش باشد.

اما حکایت عشق های الهی قصه دیگری است ... مگر می شود عاشق ابی عبدالله بود و دیگران را در این عشق دخیل نکرد ، مگر می توان عاشق ابی عبدالله بود و حریص به آن نباشی که دایره عشاق را بزرگ و بزرگتر کنی . مگر خود ابی عبدالله حریص به معشوق کردن دیگران نبوده و نیست ....

نمی خواهم کتابی صحبت کنم، بذارید حرف دلم رو راحت بزنم می خوام بگم جنس عشق به احمد متوسلیان هم از همین جنسه ، یعنی رنگ خدایی داره، بوی امام حسینی داره. یعنی اینکه بفهمی، "اول عاشق" حاج احمد خود خدا بوده که فرموده باشد «عشقته قتلته»، یقین داشته باشی دوم عاشق حاج احمد، مادرش حضرت زهرا(س) بوده که مثل خودش بی نام و نشونه، بدونیم سوم عاشق حاج احمد، ابی عبدالله بوده که «فیا لیتنی کنت ‏معکم فافوز معکم‏» حاج احمد رو شنیده و عاشقش شده و خریدتش....

کوچکترین عاشق هاشم،  بزرگمردهایی مثل حسین قجه ای "شهید" و تقی رستگار "جاوید" هستند. آدم هایی مثل جعفر جهروتی زاده که پزشکا و بنیاد شهید تو در درصد جانبازیش واموندن و فرشته ها تو حسرت سبک زندگیش.

حالا من  بی مایه کجا و عاشق  حاج احمد بودن کجا.

من ته دیونگی بازیم عشق بازی با اسم حاج احمد، اصلا از حاج احمد متوسلیان، نه زندگی و صفات اخلاقی اش و ... بل همین سه تا کلمه «حاج» «احمد» «متوسلیان» برا  خودم وهفت جد و آبادم بسه.

«خدا دیده»ی «بیش از اندازه ستایش شده»ی «توسل جسته»، معنی کلمه به کلمه "حاج احمد متوسلیان "ِ.

سرمشق زندگیم همین سه تا حرف باشه کار میرسه به جایی که خدا عاشقم می شه، کار می رسه  به جایی که شهید می شم البته ما تو همون «ح» حاجی موندیم ... 

اینم بگم :

حاج احمد شد حاج احمد نه به خاطر "بچه تهرون" بودنش ...

حاج احمد شد حاج احمد به خاطر اینکه قبل از انقلاب، همون قبل از انقلاب، تو نوجونی می رفت پای درس آقا حق شناس، "آره داداش جون"

حاج احمد شد حاج احمد به خاطر اینکه وقتی بهش زنگ زدن گفتن بیا اون ساواکی که تو زندان فلک الافلاک اون جوری وحشیانه شکنجت میداد دادگاهی شده و علیه اش شهادت بده ، لحظه ای مکث کرد و گفت من بخشیدمش شکایتی ازش ندارم خدا بخششدش.

حاج احمد شد حاج احمد چون بهش گفتن نمی خواد بری بیروت بذار یکی دیگه بره خطر داره تو فرماندهی اتفاقی برات بیافته ممکنه ...، گفت نه امام به من گفته یه گزارشی از بیروت و وضعیت شیعه ها لبنان تهیه کنم باید خودم برم .

حاج احمد شد حاج احمد چون نه تنها حقوق خودش علاوه بر اون از باباش پول قرض می کرد تا تو کردستان وضعیت خانواده های کومله ها رو سروسامون بده می گفت با اینها جنگ نداریم که با یکی از اهالی این خونه جنگ داریم اینا که گناهی ندارن.

حاج احمد شد حاج احمد چون  وقتی همت و شهبازی و قجه ای و کله گنده های لشگر 27 رو انداخت تو لجن های میدون صبحگاه دوکوهه خودش هم شیرجه زد تو لجن ها نه برای اینکه نفسش سرکوب بشه چون نفسش تو نوجونی سرکوب شده بود برای اینکه ترازوی عدالت رو بالا و پایین نکنه

حاج احمد شد حاج احمد چون محمدرضا دستواره (ره) گفت من یه ادم یه لاقبایی بودم تو یکی از محلات بد تهران حاج احمد منو سعادتمند کرد.

حاج احمد شد حاج احمد چون رفت از اطراف شهر شوش کریم چوپان رو پیدا کرد بعد با کمک آقا کریم راه رسیدن به ارتفاعات علی گره زد رو شناسایی کرد و تو عملیات فتح المبین لشگر 1 مکانیزه و 10 زرهی ارتش عراق رو بهم گرده زد.

حاج احمد شد حاج احمد چون تو عملیات بیت المقدس، محور جاده اهواز- خرمشهر رو گرفت و زمانی که باید دو روز مقاومت می کرد تا محور سقوط نکنه یک هفته اونجا رو نگه داشت تا عملیات به فتح خرمشهر برسه ...

حاج احمد شد حاج احمد چون تو عملیات بیت المقدس رفت خرمشهر رو دور زد و رسیدن به خین و شلمچه ، "راه در رو" بعثی ها رو بست و 19 هزارتا اسیر گرفت...

من بی مایه کجا و گفتن از رشادت های حاج احمد کجا!

اگر مادر حاج احمد نبود، اگر فرمایشات حضرت آقا درباره حاج احمد نبود، اگه مستندات گلعلی بابایی و حسین بهزاد نبودن من با خودم می گفتم حاج احمد ساخته و پرداخته دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامیه که می خواد برای نسل های بعدی اسطوره سازی کنه ، هر چند که ترسیم شخصیت حاج احمد از هیچ دستگاه تبلیغاتی برنمیاد....

حاج احمد شد حاج احمد چون به قول رفقاش بدون شیله پیله بسیجی خمینی بوده.... حاج احمد روشنترین حقیقت شبیه عجیبت ترین افسانه هاست...

آقای حاج احمد! می دونم گواه روز محشرم تویی، می دونم اون شهیدی که قراره بر اعمال من شهادت بده تو اون دنیا تویی، حاجی تو اونروز، تو رو به دستای قلم که تو دست شکسته مادر جانم سلام الله علیها است منم بیار پیش خودت، اونجا بذار با نور پیشونی تو راه منم روشن شه.

بر من خورده نگیرید که به حاج احمد گفتم شهید ، من میگم حاج احمد آدم اسارت نبود ، حاج احمد رو نمی تونستن به بند بکشن حاج احمد اهل شهادت بود حتی اگر به قول بعضی رفقا زنده باشه، آخرشمم شهیدش میشه ...



موضوع : زندگینامه برخی ازشهدا , 
جمعه 16 آبان 1393 09:12 ب.ظ
روز شهادت حضرت زهرا (س) یکی خدمت آیت الله بهجت عرض کرد : آقا تسلیت میگم ، به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی زدند.
آیت الله بهجت فرمودند: الان هم به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی می زنند.
عرض کردند: الان چطور به حضرت سیلی می زنند؟
آیت الله بهجت فرمودند: هر دختر شیعه با بی حجابیش یک سیلی به صورت حضرت زهرا سلام الله می زند!



تعداد صفحات : 16

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |